#عشق_و_تقدیر_پارت_251

-رها؟؟...رها خوبی؟؟

نه...اصلا خوب نبودم...ولی چرا اون باید بفهمه... حق ندارم ضعفمو بهش نشون بدم... برای همین دستمو برداشتم و گفتم :

-آره چیزی نیست یکم سرم درد میکنه... میرم یکم استراحت کنم...

رفتم پیش مامان و بهش گفتم:

-مامان بهتره زودتر راه بیافتیم ...

مامان: باشه عزیزم...

و رو به خاله درسا گفت:

-درسا جان...یواش یواش جمع و جور کنید بریم...

همه موافقت کردن و بعد از نیم ساعت دوباره همه توی ماشین ها بودن و آماده ی رفتن...

چشمام داشت بسته میشد... خوابم گرفته بود شدید... بد بختی توی ماشینم تنها بودم. یه زنگ زدم به مامان... بعد از یه بوق جواب داد:

-جانم؟؟

من: مامان تو رو خدا...داره خوابم میبره... میشه یه جا نگه دارید بابا بیاد ماشین منو بیاره و منو تو با ماشین بابا بریم؟؟

-یه لحظه صبر کن...


romangram.com | @romangram_com