#عشق_و_تقدیر_پارت_250
-باشه الان میرم.
و سریع دور شد. خدا رو شکر که درکم میکرد. چشمام رو بستم و آروم آروم شروع کردم به قدم زدن... که یه چیزی میحکم خورد به پام. سریع چشمامو باز کردم و به زمین نگاه کردم و بردیا رو دیدم که افتاده و با بغض داره نگام میکنه... الهی بمیرم... خم شدم و بغلش کردم و گفتم:
-ببخشید خاله... خوبی؟؟ الهی بمیرم پات چی شد؟؟ببینم؟
و آروم پاهای کوچولو و سفیدش رو ناز کردم. با لحن بچه گونش گفت:
-بوسش کن خوب شه!!!
خندیدم و پاش رو بوسیدم. با سر و صدای بچه ها که میومدن طرفم سرم رو با خوشحالی بالا گرفتم که با دیدن تینا بینشون وا رفتم. البته طبیعی بود که اونم بیاد... نمیشد که سوگند بره همه رو صدا کنه به جز اون... خیلی تابلو میشد. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم... سپهر اونو دوست داره پس منم باید دوسش داشته باشم و بهش احترام بذارم. یکم آروم تر شدم و بردیا رو گذاشتم روی زمین که بره بازی کنه... و خودم با دخترا رفتم. هستی زیر گوشم گفت:
-این تینا از وقتی با سپهر ازدواج کرده خیلی عوض شده هاااا
من: منظور؟؟
-یه جورایی دیگه اون قدر خودشو نمیگیره.... بیشتر میاد تو جمع... با ماها مخصوصا با من و تو خیلی رفتارش خوب شده...
من: من همه ی اینا رو میدونم ولی دست خودم نیست... هر کاری میکنم که دوسش داشته باشم نمیشه... وقتی یادم میاد که از علاقه ی من به سپهر اطلاع داشت و باهاش ازدواج کرد... یا سعی کرد دلشو به دست بیاره دلم میخواد خفه ش کنم...
-رها بهش فکر نکن میعذرت میخوام...آروم باش...
من: من آرومم برو مواظب بردیا باش...
با این حرفم هستی ازم دور شد و رفت پیش بردیا. دوباره بغض کرده بودم... اَه لعنتی لعنتی لعنتی دیگه خسته شدم... دستم رو گذاشتم روی صورتم و چند تا نفس عمیق کشیدم ... حس میکردم دنیا داره دور سرم میچرخه... صدای تینا اومد که میگفت:
romangram.com | @romangram_com