#عشق_و_تقدیر_پارت_249

من: سلام ممنون

-کجایید رها؟؟ پس چرا نمیاید؟؟

من: توی راهیم... مامان اینا یکم از من عقب ترند...

-باشه...زود بیاید که کباب آماده شد...

من: خب...خدافظی

و قطع کردم.ایشششش... حوصله ی این یکی رو نداشتم.

به مامانم زنگ زدم و گفتم که سریعتر حرکت کنن... خودمم پام روی پدال گاز فشاردم...

یک ربع بعد رسیدیم و 5 دقیقه ای سپهر اینا رو پیدا کردیم... عزیزم مثل همیشه خوشتیپ بود... یه شلوار مشکی با یه تی شرت جذب سفید که یه طرح های مشکی داشت پوشیده بود و یه جفت از این کتونی سفید گنده هااااا که تازه مد شده بود پاش بود...! همین که نشستیم سوگل و فرشید اومدن. بلند شدیم و سلام و احوالپرسی کردیم. دوباره تا نشستیم خاله دریا اینا اومدن. مجددا بلند شدیم و سلام کردیم. دوباره همین که نشستیم فرهاد و هستی و عشق من یا همون بردیا اومدن. از اول بلند شدیم. دوباره تا نشستیم سوگند و پیتر اومدن. که این بار همه صداشون در اومده بود... فرشید هم مثل قبلنا شروع کرد:

-ای زهار مارو سلام ... میمیرید همه با هم بیاین... حالا خوبه بین خونه ی همتون با هم 5 دقیقه فاصله... بابا زانوم ساییده شد انقدر نشستم و بلند شدم...!!!

سپهر: غار غار نکن بابا... پس ما چی بگیم که یه بار هم واسه خاطر جنابعالی بلند شدیم؟؟هاااااا؟؟!!!

بیا هنوز هیچی نشده کل کل اینا و ریسه رفتن ما شروع شد... سوگند که به این کارای فرشید عادت نداشت هر سری که فرشید حرف میزد این میمرد از خنده... باز ما برامون یکم عادی بود 2 دقیقه میخندیدیم تموم میشد میرفت ولی این تا 3 ساعت میخندید!!

تینا هم که وقتی میخندید خودشو مینداخت تو بغل سپهر... دیگه نتونستم تحمل کنم و به سوگند اشاره کردم که بیاد بریم قدم بزنیم. اونم که زود گرفت و در گوش پیتر یه چیزی گفت و اومد سمت منو دستمو گرفت و باهم از جمع دور شدیم. چشمام میسوخت. اگه جلوش رو میگرفتم اشکم سرازیر میشد. چشمامو محکم روی هم فشار دادم... دلم نمیخواست جلوی سوگند گریه کنم. برای اینکه یه کم به خودم مسلط بشم گفتم:

-سوگند جان میشه بری سوگل و هستی رو هم صدا کنی بیان؟؟


romangram.com | @romangram_com