#عشق_و_تقدیر_پارت_248
آفرین ساعت 12:30 ی شب بود....!!!!! سریع رفتم حموم و اومد مثل خرس گرفتم خوابیدم.
*****
اون دو روز مثل برق و باد گذشت و روز رفتن رسید. همه ی وسایلمو آماده کرده بودم. سهراب رو صدا زدم:
-آقا سهراب؟؟...سهراب؟؟
-بله خانم؟؟
-سریع این چمدونا رو بذار داخل ماشین من...
-چشم خانم
خودمم از پله ها رفتم پایین و از داخل آشپزخونه یه دونه شکلات برداشتم و نشستم روی مبل و مشغول خوردن شکلات شدم. چقدم خوشمزه بود لامصب... بابا از ترکیه آورده بود. وقتی تموم شد با مامان و بابا راه افتادیم طرف فشم. قرار بود ناهارمون رو اونجا بخوریم. من توی ماشین خودم بودم و مامان و بابا هم با ماشین بابا میومدن. یه دستم به فرمون بود و با دست دیگه م به سوگند sms دادم : کجایی؟؟
زود جواب داد: تازه راه افتادیم شما کجایید؟
خواستم جواب بدم که گوشیم زنگ خورد... با تعجب به اسم تینا روی موبایلم خیره شدم...یعنی چیکارم داشت؟
جواب دادم:
-بله؟
-سلام رها جون...خوبی؟
romangram.com | @romangram_com