#عشق_و_تقدیر_پارت_247

مامان: خدافظی

پریدم توی ماشن سوگند و گفتم:

-سلام چطوری؟

-مرسی...باز چی شده کبکت خروس میخونه؟؟

قضیه ی شمال رو براش تعریف کردم که گفت:

-خسته نباشی تازه فهمیدی؟؟ من و پیتر هم میایم...

من: تو رو خدا؟؟ وای چه خوب... راستی رامین و سلنا میان یا نه؟

سوگند: فکر نکنم... آخه پیتر میگفت چون سلنا حامله س میخوان یه یک ماه برن کانادا پیش مامانش اینا...

-پیترم که نمیره دیگه...

سوگند: مگه من میذارم بره؟؟!!

خلاصه رفتیم پاساژ و کلی لباس خریدیم... من که خودمو خفه کردم. 6 تا مانتو و 4 تا شلوار گرفتم. یه ست کامل از لوازم آرایش مارک بورژوآ گرفتم، 3 تا ادکلن گرفتم. 7،8 تا هم تی شرت و تاپ و شلوارک و شلوار و... خریدم.!!! برای هر کدوم از مانتو هام هم یه جفت کفش گرفتم.

با سوگند رفتیم فرحزاد و شام خوردیم و بعدشم سوگند منو رسوند خونه و خودشم رفت پیش پیتر! وقتی رسیدم خونه بگید ساعت چند بود؟

نه بابا... بیشتر....


romangram.com | @romangram_com