#عشق_و_تقدیر_پارت_246

مامان رفت و من تنهایی به قدم زدنم ادامه دادم و به اتفاقات اخیر فکر کردم:

ازدواج سپهر... خواستگاری پیتر ، برادر سلنا از سوگند و قبول کردن سوگند... و موندنی شدن پیتر تو ایران. خواستگاری فرهود از من... بارداری سلنا... وای یعنی من عمه میشم؟ ای جونم... بردیا هم که دو سالش بود. توی همه ی اینا فقط ازدواج سپهر آزارم میداد... مطمئن بود که تا چند وقت دیگه هم خبر بارداری تینا رو بهم میدن... با این فکر قطره اشکی روی گونه م خط انداخت. با دیدن مامان که از دور میومد سریع پاکش کردم.

مامان: رها جون بدو وسایلتو جمع کن که پس فردا عزم شمالیم... هورااااا!!!!

من: واقعا؟ چه خوب... پس اگه با من کاری نداری برم؟؟

-نه عزیزم برو به کارات برس.

رفتم و یه زنگ زدم به سوگند تا با هم بریم خرید.

یه شلوار مشکی با یه مانتوی مشکی که یه کمربند خوشگل زرد داشت رو پوشیدم و اتو مو رو زدم به برق و تند تند موهام رو لخت کردم و از دو طرف ریختم توی صورتم. رژ گونه و رژ مسی هم زدم و شال زردم رو سرم کردم. سوگند زنگ زد و گفت برم پایین. سریع کفش های پاشنه بلند زردمم پام کردم و کیف پولم رو برداشتم و انداختم توی کیف زردم و کیفو برداشتم و بعد از خالی کردن عطم روی خودم از اتاق رفتم بیرون. نشستم روی نرده و تا پایین پله ها سر خوردم... داد زدم:

-دنیا؟؟؟مامی؟؟؟ کوشی؟؟!!

مامان: جانم اینجام.

جلوی تلوزیون روی مبل لم داده بود.

من: دارم با سوگند میرم خرید پاشو تو هم بیا...

مامان: مرسی عزیزم با فریبا اینا (دوستاش) قرار دارم...

-اوکی....پس بای بای...


romangram.com | @romangram_com