#عشق_و_تقدیر_پارت_245
من: خب معلومه آره....
-ولی رها اصلا نمیتونی فکرشم بکنی که حامد چقد تو رو دوست داره... ببین تو خودت عاشقی ... تو به عشقت نرسیدی ولی بذار حامد به تو برسه...
من: هستی من اصلا باورم نمیشه که این تویی که داری این حرفا رو میزنی... این خیلی خودخواهیه... من حامد رو دوست دارم ولی مثل یه برادر... مثل رامین...نه بیشتر.
-ولی آخه...
من: بس کن هستی... خدافظ...
-رها... میدونم خیلی تند رفتم حق با تواِ...متأسفم...
لبخندی زدم و گفتم:
-اشکالی نداره... خب بالاخره برادرته حق داری نگرانش باشی. میخوام برم یه سر به سلنا و رامین بزنم خیلی وقته ندیدمشون.
از هستی خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه ی رامین اینا که همون اطراف بود. سلنا تنها بود خونه... کلی با هم حرف زدیم و خندیدیم. دلم براش میسوخت... بیچاره خانواده ش هم کانادا بودن این اینجا تنها بود.البته ما همیشه کنارشیم ولی خب... هیچ کس جای خانواده ی واقعی آدم رو پر نمیکنه. و اون روز بود که خبر خیلی خیلی خیلی خوبی رو بهم داد و اونم خبر بارداریش بود. خیلی خوشحال شدم. بعد از 2 ساعت از سلنا خداحافظی کردم و رفتم خونه و به مامان همه چیزو گفتم. خیلی خوشحال شد.
توی حیاط با مامان داشتیم قدم میزدیم و چایی میخوردیم که لیلا اومد و گفت:
-خانم... خانم جان تلفن با شما کار داره...
مامان: کیه؟
-نمیدون والا خانم.
romangram.com | @romangram_com