#عشق_و_تقدیر_پارت_244
و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب شون باشم رفتم توی اتاقم و برای سوگند همه چیز رو تعریف کردم... خواست بره پایین سلام کنه که نذاشتم و ازش خواستم تا رفتن اونا توی همین اتاق بمونه... و بعد از خوردن قهوه مون مشغول تمیرین شدیم...
*****
دو ماه از ازدواج سپهر و تینا میگذشت... توی ترافیک مونده بودم... میخواستم برم خونه ی هستی اینا... بالاخره راه باز شد و منم گازشو گرفتم تا زودتر برسم به اونجا... دلم برای بردیا یه ذره شده بود.
وقتی رفتم بالا متوجه شدم که دایی دانیال و زندایی مرجان و حامد هم اونجا هستن... فرهاد هم خونه بود. با همه سلام و علیک کردم و نشستم کنار هستی و گفتم:
-چی شده همه اینجا جمع شدن؟؟
هستی: میخوان برنامه ریزی کنن اگه بشه بریم شمال...
-جدی؟ چه خوب
و بردیا رو از بغلش گرفتم و مشغول بازی باهاش شدم... زیاد راحت نبودم... دلیلشم سنگینی نگاه حامد بود که تمام مدت حسش میکردم. دایی اینا خیلی زود خداحافظی کردن و رفتن. وقتی با هستی تنها شدیم گفت:
-رها میشه یه سؤال ازت بپرسم؟
من: آره... تو دوتا بپرس
-تو هنوزم سپهرو دوست داری؟؟
من: برای چی این سؤالو میپرسی؟
-همینطوری ... جواب منو بده... دوسش داری یا نه؟
romangram.com | @romangram_com