#عشق_و_تقدیر_پارت_253
فقط حامد بود که با لبخند بهم نگاه میکرد.
من: ای بابا یه بار من بدبخت گرفتم خوابیدماااااا
و بدون اینکه منتظر جوابی باشم رفتم توی آشپزخونه و با زینب و راحله سلام و احوال پرسی کردم و یه چیزی از زینب گرفتم که بخورم. پشت میز نشسته بودم و آروم داشتم غذامو میخوردم که سوگل اومد داخل و کنارم نشست. گفتم:
-خوبی سوگل خانم؟؟ همه چی بر وفق مراده؟؟
سوگل لبخندی زد و گفت:
-مرسی...ای میگذره...
من:خب... چیزی شده؟ احساس میکنم میخوای یه چیزی بهم بگی.
-راستش آره.... میدونی...امممم...چه جوری بگم؟
من: راحت باش...
و رو به راحله که داشت اونجا رو تمیز میکرد گفتم:
-راحله برو کمک زینب خانم...دست تنهاس..
چشمی گفت و رفت. سوگل شروع کرد:
-ببین خودت خوب میدونی که من خیلی فرشید رو دوست دارم...
romangram.com | @romangram_com