#عشق_و_تقدیر_پارت_239
من: بمیر بابا... من کی گریه کردم؟؟ هر کی ندونه تو که میدونی تاحالا هیچکس اشک منو ندیده... بعد حالا بیام غرورمو با ریختن چهار تا دونه از اون مروارید های خوشگل و با ارزشم اونم به خاطر تو خرد کنم؟؟!!
-خب بابا یه نفس بگیر... ریلکس باش...!!
دیگه واقعا نمیتونستم بغضمو مهار کنم... این بود که خودمو پرت کردم توی بغلش و گفتم:
-خیلی دیوونه ای...!!
اولش تعجب کرد اما خیلی سرع دستاش دور کمرم حلقه شد و در گوشم گفت:
-به پای شما که نمیرسیم!!
نفس عمیقی کشیدم تا بغضمو از بین ببرم و توی دلم گفتم:
-((خدایا... من واقعا عاشق سپهرم... درسته که اون منو دوست نداره و دلشو داده دست بی لیاقتی مثله تینا که میدونم حسش به سپهر فقط هوسه و عشق نیست... اما من دوستش دارم و براش آرزو میکنم خوشحال و خوشبخت باشه... چون خوشحالی اون خوشحالی منه...))
بعد با مشت زدم به کمرش و گفتم:
-ببین ببین...جنبه نداری....
و بعد به اجبار رفتم به سمت تینا و خیلی آروم و کوتاه بغلش کردم و رو به هردوشون گفتم:
-امیدوارم که خوشبخت بشید... فعلا...
و به سرعت ازشون دور شدم و رفتم پیش هستی نشستم و دوباره خودمو با بردیا مشغول کردم تا اینکه سپهر اومد دستمو کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com