#عشق_و_تقدیر_پارت_238

فصل یازدهم

سرمای بدی خرده بودم... از اون شب لعنتی... زیر بارون... دو شب دیگه عروسی سپهره... نمیدونم چطوری میخوام برم ولی باید برم... نباید بیشتر از این خودمو تابلو کنم...

با هستی رفتیم میلاد نور تا خرید کنیم... یه پیرهن دکلته ی مشکی گرفتم . میخواستم تا کفشمم مشکی بگیرم که هستی نذاشت و خودش رفت و برام یه جفت کفش سرخابی گرفت...

به خودم توی آینه نگاه کردم... مثل همیشه کار شیرین خانوم عالی بود ولی این رها اون رهایی نبود که برای عروسی هستی و سوگل از خوشحالی روی پاش بند نمیشد... این رها یه رهای شکسته اس... یه رهایی که توی اولین عشقش شکست خورده...

شیرین خانوم برام روی موهام که یه مدل فر جمع درست کرده بود که گل سرخابی زد و تم آراشم و رنگ لاک و فرنچ ناخنام هم سرخابی بود... با بغض سنگینی نگامو از آینه گرفتم و پول شیرین خانوم رو دادم و بعد از تشکر به سمت باغ راه افتادم... برای اولین بار آرزو کردم که ای کاش قسمت زنونه و مردونه جدا بود.. کنار هستی نشسته بودم و خودم رو با بازی کردن با بردیا سر گرم کرده بودم.وقتی سپهر و تینا دوشا دوش هم و دست در دست هم وارد شدن دلم میخواست بمیرم. برای منی که تا به حال هیچ کس به جز هستی اشکم رو ندیده بود خیلی سخت بود که بخوام جلوی این همه آدم برای سبک شدنم گریه کنم... وقتی رفتن نشستن هستی رو کرد بهم و گفت:

-رها بلند شو برو بهشون تبریک بگو...

من: هستی خل شدی؟؟ خیلی خری...برم مراسم ازدواج عشقمو با کسی که یه روزی فکر میکردم بهترین دوستمه و با وجود اینکه میدونست من سپهرو دوست دارم قبول کرد زنش بشه رو تبریک بگم؟؟ احمق...

-خل و خر و احمق تویی نه من... این طوری همه از جمله سپهرو نسبت به این قضیه حساس میکنی... اینطوری همه میفهمن که دوستش داری... پاشو...

من: خیلی خب بابا...اه

بلند شدم و به اجبار رفتم سمتشون... با دیدنشون کنار هم بغض کردم اما قبل از اینکه اشک تو چشمام جمع بشه گفتم:

-سپهر...تینا... بهتون تبریک میگم... امید وارم که خوشبخت بشین...

سپهر خندید و گفت:

-وای مرسی رهایی... عزیز دلم... نگاش کن حالا چرا گریه میکنی؟؟جای دوری نمیرم همین جام بابا...


romangram.com | @romangram_com