#عشق_و_تقدیر_پارت_237
سعادت-فروزان
بغض گلوم رو گرفته بود... چونم میلرزید... اشکم سرازیر شد و روی کارت عروسی تنها عشق زندگیم ریخت... کسی که 15 سال تمام عاشقانه دوستش داشتم...
کارت توی دستم خیس شده بود...صدای رعد و برق اومد...سرم رو گرفتم بالا...رو به آسمون... آسمون... آسمون معنی اسم سپهر بود... آسمونی که مال تسنا شد نه من... صورتم خیس بود از بارون و اشک...دستامو دو طرف بدنم باز کردم و چرخیدم و آروم برای خودم زمزمه کردم:
باران ببار ... باران ببار که او قلبم را، عشقم را زیر پاهایش گذاشت و رفت ...
باران به حال من اشک میریزی؟ بریز...بریز که حال من گریه هم دارد...
آسمان من .... آسمان من؟؟... نه.... آسمان دیگر از آن من نیست... از اول هم نبود ... پس چرا؟؟ چرا حالا حال و روزم این چنین است؟؟ مگر نه اینکه مال من نبود و نیست؟؟...
...ببار... ببار باران و اشک هایم را با خود ببر... نگذار کسی خرد شدنم را ببیند...
ببار ... ببار و با باریدنت رُخصت بده تا تکه های شکسته ام را خودم جمع کنم...
ببار که او رفت...
ببار که آغوش او سهم دیگری ست نه من...
ببار که در آینده ای نه چندان دور دیگر سپهر نامی در رویاهای من برای من نیست... حتی در خیال... حتی در خواب...
ببار................
و با هق هق گریه م از حال رفتم...
romangram.com | @romangram_com