#عشق_و_تقدیر_پارت_240

-رها اذیت نکن دیگه... بلند شو برقص... توی عروسی همه بلند شدی نمیدونم اسپانیایی و ترکی و هزار تا کوفت و زهرمار رقصیدی حالا نامزدی من که نیومدی بماند حداقل واسه عروسیم جبران کن...

من: سپهر حالم خوب نیست مریضم...

-مریضی... دور از جونت فلج که نیستی یک سره مثه این چلاقا نشستی...

و به زور بلندم کرد و مجبورم کرد که باهاش ترکی هم برقصم... دلم نمیخواست وقتی یه چیزی ازم میخواد قبول نکنم... اون منو دوست نداشت من که دوستش داشتم... به خاطر اون دیگه تا آخر مهمونی نشستم... همش وسط بودم... ولی اصلا روی حرکاتم تمرکز نداشتم...

آخر شب خستگی رو بهونه کردم و از مامان اینا خواستم که اونام نرن...به این ترتیب رفتیم خونه مون...

هیچ وقت اون گریه ای که اون شب تا صبح کردم رو فراموش نمیکنم... هیچ وقت.

خسته تر از همیشه از خواب بلند شدم...وای وای دیشب... یادش که میافتم اعصابم خورد میشه. رفتم تی وان حموم دراز کشیدم... یه لحظه به سرم زد خودمو بکشم ولی کلی خودمو به خاطر این فکر احمقانه سرزنش کردم... وقتی سپهر خوشحاله پس منم باید از خوشحالیش خوشحال باشم!.قلب من با قلب اون میتپه. نفسام به نفسای اون بسته اس... از حموم اومدم بیرون و یه زنگ به سوگند زدم و ازش خواستم بیاد اونجا. اونم سریع قبول کرد و یک ساعت بعد دم در خونه مون بود. سوگند علاقه ی زیادی به پیانو داشت و منم بهش یاد میدادم. از در اومد و بدو بدو بغلم کرد و گفت:

-سلام عزیزم خوبی؟؟

من: سلام. مرسی تو خوبی؟

-اره استاد...!! بریم؟

من: کجا؟

-تمرین دیگه میدونی چند وقته بهم یاد ندادی؟

من: خیله خب بریم...


romangram.com | @romangram_com