#عشق_و_تقدیر_پارت_235
-امممم....بلند شو بریم رستوران مهمون من...
هستی: ایول...پس بیا تا من آماده میشم بردیا رو حاضر کن...
وقتی به رستوران مورد نظرم رسیدیم با هم پیاده شدیم و رفتیم سر یه میز که یه جای دنج رستوران قرار داشت نشستیم. گارسون اومد و گفت:
-چی میل دارید؟
من: استیک با سس قارچ...
هستی: میگو
با هستی مشغول حرف زدن شدیم که غذا ها رو آوردن... خوردیم و من رفتم حساب مردم و هستی و بردیا رو گذاشتم خونه و خودمم رفتم خونه مون...
حوصله م سر رفته بود. بلند شدم رفتم توی حیاط و روی یکی از صندلی ها نشستم و منتظر سوگند شدم تا بیاد.. به آقا سهراب هم سفارش کردم که وقتی اومد بهش بگه که من اینجا منتظرشم. مشغول خوردن چایی م بودم که آقا سهراب اومد و گفت:
-خانم... آقا سپهر اومدن...
هول شدم و چایی پرید توی گلوم ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم:
-وا...خب برو بگو بیاد تو دیگه...
سهراب: گفتم خانم گفت نمیام عجله دارم گفتن بگم شما برید دم در...
من: تنها بود؟
romangram.com | @romangram_com