#عشق_و_تقدیر_پارت_234
تینا: خوبی رها جون؟
-مرسی...تبریک.
تینا: ممنونم...
و یه لبخند ملیح زد...واه واه حالا خوبه زبونم لال زبونم لال گوش شیطون کر...هنوزعروسی نکردن که انقد ادای خانومای متین و با وقار رو در میاره... هر کی ندونه من که میدونم چه سلیطه ایه(با عرض پوزش...رها عصبانیه!!)... به زور یه ساعت نشستم. بعدشم به بهونه ی کارو... از خونه زدم بیرون. توی ماشن دوباره اشکم سرازیر شد...ولی نه...هنوز نامزدن و من میتونم خیلی راحت بینشون رو بهم بزنم...ولی...ولی دلم نمیخواد آدم بده باشم... خوشبختی سپهر خوشبختی منه... خوشحالی اون خوشحالی منه... غم و غصه ی اون غم و غصه ی منه...وجودم به وجودش بسته س... پس آرزو میکنم که هیچ وقت از انتخابش پشیمون نشه و کنار تینا خوشبخت بشه....
یک سال گذشته بود و من میرفتم توی سن 28 سالگی... به قول بابا دیگه ترشیده بودم! ولی هنوزم خواستگار های سمج روی اعصابم یورتمه میرفتن... توی اتاقم داشتم مطالعه میکردم که گوشیم زنگ خورد...هستی بود:
-الو؟
هستی: سلام عزیزم دلم...خوبی؟
-مرسی...تو خوبی...بردیا خوبه؟ فرهاد خوبه؟
هستی: آره همه خوبی...بلند شو بیا اینجا من حوصله م سر رفته...
-باشه تا یک ساعت دیگه میام....
سر سری لباس پوشیدم و رفتم توی ماشینم نشستم و به سمت خونه ی هستی اینا حرکت کردم.
داشتم با بردیا بازی میکردم که هستی اومد گفت:
-رها میخوام زنگ بزنم غذا سفارش بدم چی میخوری؟
romangram.com | @romangram_com