#عشق_و_تقدیر_پارت_233

یک هفته مثل برق و باد گذشت و نمایشگاه هم به خوبی برگذار شد و وقت برگشتن به تهران رسیده بود...بد تر از همه اینکه باید برم به دیدن سپهر و تینا عروس و دوماد آیندمون...هه

*****

جعبه ی شیرینی توی یه دستم بود و پاکت سوغاتی و کادوشون توی یه دستم...دستم میلرزید... میترسیدم در بزنم... استرس داشتم. ولی بالاخره عزمم رو جزم کردم و زنگ رو فشار دادم... با صاش خون توی رگ هام منجمد شد:

-به به ... به به رهایی خودمون...بفرما تو...

و درو باز کرد. با قدم های سست وارد سالن شدم و اولین چیزی که دیدم دستای توی هم قفل شده ی تینا و سپهر بود. سریع سرم رو انداختم پایین،یه نفس عمیق کشیدم و سرم رو آوردم بالا و با یه لبخند مصنوعی گفتم:

-سلام...به به تبریک ... تو رو خدا ببخشیدا نتونستم بیام.

خاله درسا: سلام عزیزم دلم... رسیدن به خیر خوبی؟

-ممنونم...

سپهر اومد سمتم و بغلم کرد و گفت:

-دلم برات تنگ شده بود فینگیلی...

بدنم داشت میرفت روی ویبره... برای همین سریع سپهر رو هول دادم و گفتم:

-برو دیوونه له شدم...

به سمت تینا رفتم و باهاش رو بوسی کردم... جالبیش اینجا بود که انقدر صمیمی منو بغل کرد که یه لحظه فراموش کردم نامزد عشقمه!...


romangram.com | @romangram_com