#عشق_و_تقدیر_پارت_232

-وای سلام سپهر خوبی؟

سپهر: مرسی از احوال پرسی های شما... تو خجالت نمیکشی؟

-واسه چی؟

سپهر: رهایی فردا نامزدی منه بعد تو بلند شدی رفتی کیش واسه چهار تا چشم چشم دو ابر؟؟

با صدایی که به شدت کنترلش کرده بود که نلرزه گفتم:

-ببخشید نمیتونم بیام...ولی براتون آرزوی خوشبختی میکنم... در ضمن چشم چشم دو ابرو نه نمایشگاه...

سپهر: من این حرفا حالیم نیست باید بیای...یک ماهه ندیدمت هر وقت ما اومدیم خونه تون نبودی دو بار مامانت اینا اومدن خونه مون باز تو نبودی؟؟ ببینم از دست من ناراحتی؟؟

-نه بابا دیوونه مشکلی پیش اومد نتونستم بیام پیشت در گیر کارای نمایشگاه تهران بودم... الانم که اینطوری...الان یه دستم به قلمواِ یه دستم به گوشی...

سپهر: باشه نیا...ولی بالاخره که میای تهران دارم برات... کاری نداری ؟

-نه...بازم ببخشید به تینا سلام برسون...خدافظ.

سپهر: خداحافظ...

منتظر شدم تا قطع کنه ... پیش خودم گفتم الان اونم صبر میکنه تا من قطع کنم ولی صدای بوق ممتد باعث شد اشکام راه خودشون رو روی گونه هام پیدا کنن...

روز نامزدی سپهر حال خرابی داشتم... 5 تا نقاشی رو توی اون روز کشیدم تا بتونم ذهنمو فکرمو منحرف کنم... خیلی سخت بود...خیلی...


romangram.com | @romangram_com