#عشق_و_تقدیر_پارت_231
رفتیم سمت قسمت تحویل بار و چمدون هامون رو تحویل گرفتیم. من و سوگند برای یه مدت اومده بودیم کیش... یه جورایی داشتم فرار میکردم... از سپهر از خودم از هستی از سؤال های مامان... از همه... برای مراسم نامزدی تینا و سپهر دوباره یه جشن توپ گرفته بودن . منم که اصلا توانشو نداشتم با هم ببینمشون چه برسه به اینکه برم مراسم نامزدیشون...وای خدای من فکرشو بکن! با سوگند یه تاکسی گرفتیم و رفتیم به هتلی که از قبل توش جا رزرو کرده بودیم. همین که رسیدیم چپیدم توی حموم و نیم ساعت بعد اومدم و دراز کشیدم و نفهمیدم که اصلا چه طوری خوابم برد...
با تکون هایی که بهم وارد می شد بیدار شدم. سوگند بود.
-رها...رها بلند شو دیگه اه...کلی کار داریما...باید بریم ساحل نقاشی بکشیم.
فراموش کردم بگم که توی یک ماهی که از خواستگاری سپهر از نازنین میگذره من بیکار نشستم و کلی نقاشی کشیدم و از اونجایی که سوگند رشته اش گرافیک بود و نقاشی ش عالی،با کمک یکی از دوستاش یه نمایشگاه زد و نقاشی های خودم و خودش رو به نمایش گذاشت. بعدش هم که بهم پیشنهاد کرد که بیایم کیش و یه سری نقاشی بکشیم و لب ساحل یه نمایشگاه بزنیم البته به کمک همون دوستش آقای فرهود کریمی. فرهود خیلی بهمون توی برگذاری نمایشگاه قبلی کمک کرد. و من مطمئن بودم که این بار هم میتونه کمکمون کنه. اون یه روز بعد از ما میرسید کیش. با بی حالی بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و خواستم با یه تیپ ساده برم که سوگند نذاشت و گیر داد که :
-خجالت بکش رها...تو خیر سرت نقاشی اینجوری بیای که با گدای سر کوچه اشتباه میگیرنت!!
منم گفتم بذار روشو کم کنم. رفتم یه مانتوی نوک مدادی با شلوار و شال مشکی و صندل های مشکی پوشیدم و رفتم که آرایش کنم اونم بعد از یک ماه... توی این یک ماه کم لاغر بودم لاغر تر هم شدم. بگذریم یه رژ گونه و رژلب مسی زدم + ریمل و خط چشم. وقتی از در رفتم بیرون سوگند گفت:
-آهااااان...حالا شدی همون رهای خوشگل خودم. بدو بریم.
آروم آروم تا ساحل رفتیم و بعدش یه جای خلوت گیر آوردیم و نشستیم به نقاشی کشیدن. بعدشم یکم گیتار زدم که دختر و پسرها جمع شدن و منم براشون یه آهنگ شاد زدم که همه شروع کردن به رقصیدن!!
ساعت 8 شب خسته برگشتیم خونه. امروز من 2 تا نقاشی کشیدم. توی این یه هفته ای که کیش بودیم حداقل باید 10 تا میکشیدم. فردا صبحش با سوگند رفتیم فرودگاه استقبال فرهود. خیلی پسر با شخصیتی بود. خیلی ازش خوشم میومد. (به چشم برادریااااا). خلاصه بعد از نیم ساعت پیداش کردیم و رفتیم هتل و اون یه اتاق بغل اتاق ما گرفت و از فرداش مشغول کار شدیم.
سه روز از اومدنمون به کیش میگذشت و کار نقاشی ها هم خیلی خوب پیش میرفت. توی اتاقم کنار پنجره نشسته بودم و داشتم تصویری از یه دختر و پسر که دست در دست هم توی ساحل قدم میزدن رو میکشیدم که گوشیم زنگ خورد. با دست چپم که تمیز بود برداشتم و بدون اینکه به شماره نگاه کنم جواب دادم:
-الو؟
-سلام رها خانوم؟؟ چطوری؟ کجایی بابا کم پیدایی؟؟
نفسم گرفت...سپهر بود. سعی کردم عادی باشم:
romangram.com | @romangram_com