#عشق_و_تقدیر_پارت_228

-نمیدونم ...

هستی: حالا بلند شو برو یه دوش بگیر تا ببینیم چیکار باید یکنیم؟

-نه مرسی میخوام برم خونه فقط برم صورتم رو بشورم بیام.

بعد از اینکه صورتم رو شستم رفتم خونه. همین که پام رو گذاشتم توی خونه مامان اومد سمتم و بغلم کرد و گفت:

-الهی فربونت برم کجا بودی؟ چرا گوشیتو جواب نمیدی؟

-رفته بودم بام تهران... سوگند با باباش بحثش شده بود زنگ زد بهم و منم مجبور شدم برم دنبالش و از اونجا با هم رفتیم بام تهران که توی ماشین خوابمون برد...

مامان یه جوری نگام کرد که باعث شد سرم رو بندازم پایین.

مامان: فکر کردی من خرم؟ رها من همه چیزو میدونم...

-چی رو؟

-علاقه ات به سپهرو...

من: اشتباه میکنی مامان من...

-رها من مادرتم درسته که یکم ازت غافل بودم ولی خودم بزرگت کردم دخترمی . بهتر از هر کس دیگه ای میشناسمت... پس سعی نکن ازم چیزی رو پنهون کنی.

دیگه چی میتونستم بگم؟ فقط سرم رو انداختم پایین و سکوت کردم. مامان اومد بغلم کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com