#عشق_و_تقدیر_پارت_227
-الهی بمیرم برات...تو چیکار کردی با خودت رها؟؟...
من: هستی...هستی...سپهر
و دوباره زدم زیر گریه. هستی منو نشوند روی مبل و خودش رفت و برام آب قند آورد. به زور یکم خوردم. وقتی آروم تر شدم به هستی گفتم:
-هستی برام از دیشب بگو... بعد از اینکه من رفتم چی شد؟
-هیچی دیگه یه یک ساعت بعدش ماهم اومدیم خونه.
من: هستی بهم راست بگو...
-اما آخه رها...
-بگو هستی میخوام بدونم...
-وقتی رفتی یکم باهم رقصیدن و بعدش سپهر اومد سمت من و ازم پرسید رها کوش؟ منم گفتم برای یکی از دوستاش یه مشکلی پیش اومد مجبور شد بره. گفت ازت عذر خواهی کنم. بعدش تینا اومد و گفت ... گفت فهمید ما نامزد کردیم یا نه؟ منم گفتم آره خیلی هم خوشحال شد و گفت که بهتون تبریک بگم...
-هستی میخوام برم...
-کجا؟
من: نمیدونم ولی احتمالا برای همیشه از ایران میرم...
-تو خیلی غلط میکنی پس ما چی؟
romangram.com | @romangram_com