#عشق_و_تقدیر_پارت_226

بقیه حرفاش رو نشنیدم...همه چیز یادم اومد... اون مهمونی، نامزدی سپهر با تینا، بیرون اومدن از مهمونی، گریه هام، اومدنم به بام تهران و توی ماشن خوابیدنم... با صدای مامان به خودم اومدم:

-رها...رها هستی؟

-بله مامان...متأسفم تو ماشین خوابم برد...الان میام.

مامان: باشه عزیزم زود بیا...

بعد از خداحافظی با مامانم دستی به صورتم کشیدم که دیدم خیسه خیسه. باید اول صورتم رو بشورم ولی آخه کجا؟ تمام آرایشم پخش شده بود. سریع گوشی رو برداشتم که به هستی زنگ بزنم ولی قبلش شروع کرد به زنگ خوردن... خود هستی بود:

-بله؟

-رها؟خوبی عزیزم؟ کجایی؟

-مرسی...هستی خونه ای؟

هستی: آره بلند شو بیا اینجا کارت دارم

-فرهاد خونه اس؟

هستی: نه بدو زود بیا.

-باشه فعلا

با سرعت رفتم خونه ی هستی اینا. زنگ شون رو فشار دادم که بلافاصله باز شد. توی آیینه ی آسانسور به قیافه ی داغون خودم نگاه کردم. با دیدن حال خرابم دوباره گریه م گرفت و زدم زیر گریه... رسیدم به طبقه ی هستی اینا. تند تند اشکامو پاک کردم ولی دوباره صورتم خیس از اشک شد. بیخیال شدم و درو بازم کردم. خواستم در بزنم که باز شد و هستی جلو اومد و خواست چیزی بگه که با دیدن صورتم دهنش همونطوری باز موند و بعد چشماش پر از اشک شد. بغلم کرد و زد زیر گریه... منم که بد تر از اون گریه میکردم. بردیا کوچولو با تعجب داشت بهمون نگاه میکرد. هق هق گریه میکردم. هستی منو از خودش جدا کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com