#عشق_و_تقدیر_پارت_225
-باشه خدافظ.
همش صحنه ای که سپهر تینا رو به عنوان همسرش معرفی کرد جلوی چشمام بود و باعث میشد با شدت بیشتری گریه کنم. میخواستم برم بام تهران. اونجا میتونستم خودمو خالی کنم. اونجا میتونستم داد بزنم. با ماشین تا یه جایی رفتم. تا جایی که خلوت بود و تمام شهر زیر پام قرار داشت. پیاده شدم و یه ذره به چراغایی که روشن بودن و بهم چشمک میزدن نگاه کردم. دوباره بغض کردم... با تمام توانم فریاد زدم:
-خداااااااااااااااااااااا.. .
اشکام مثل سیل روی صورتم جاری میشدن. داد میزدم و گله میکردم:
-خدااا...چرا...چرا من؟ چرا حالا که اومد؟ کجایی خدا صدامو میشنوی؟ دلم شکسته... دیگه همه چی تموم شد...
پاهام سست شدن. دو زانو افتادم روی زمین و از ته دل گریه کردم. اونقدر گریه کردم و کردم که دیگه به سختی میتونستم نفس بکشم.
بلند شدم و با بی حالی به زور خودمو کشون کشون تا ماشین بردم و خودمو پرت کردم توش. همین که درو بستم گوشیم زنگ خورد. گوشی رو گرفتم توی دستم و نگاش کردم. رفتم به اون سالی که سپهر برای تولد 22 سالگی م برام خریده بود. چقد اون روز خوشحال بودم. گوشی رو چسوندم به سینه م و از ته دل زار زدم. دوباره زنگ خورد. سوگند بود. گوشی مو گذاشتم روی silent و سرم رو گذاشتم روی فرمون و همون طور که گریه میکردم خوابم برد...
چشمام رو باز کردم... نمیدونم چرا انقدر چشمام میسوزن. از توی آیینه ی ماشین به خودم نگاه کردم... یا ابوالفضل من چرا این شکلی شدم؟؟ اصلا من توی ماشین چیکار میکنم؟ صدای ویز ویز اومد. به گوشیم که روی داشبورد ماشین داشت میلرزید نگاه کردم. سریع برش داشتم و به صفحه اش نگاه کردم. مامانم بود. جواب دادم:
-بله؟
صدای گریه ی مامان اومد:
-رها؟؟ رها کجایی؟
-من...من...نمیدونم فکر میکنم بام تهران باشه برای چی؟ چی شده؟
مامان: معلوم هست از دیشب تا حالا کجایی؟ از وقتی از مهمونی اومدی بیرون...
romangram.com | @romangram_com