#عشق_و_تقدیر_پارت_223

هستی هیچی نگفت و بردیا رو گرفت و جلو تر از من به راه افتاد. تقریبا تمام مهمونا اونجا جمع شده بودن. همین که ما رسیدم سپهر شروع کرد به صحبت کردن:

-خب...اول از همه تون تشکر میکنم که تشریف آوردین ... مرسی.. و اما این جشن فقط به مناسبت برگشتن من نبود... این جشن یه مناسبت دیگه هم داره...

نفس عمیقی گرفت و ادامه داد:

-یه جورایی من از مامان خواستم این جشن رو ترتیب بده تا از همین جا همسر آینده مو بهتون معرفی کنم...

دستشو به سمتی گرفت و گفت :

-خانم تینا فروزان...

حتی نمیتونستم نفس بکشم... خدایا خدایا چی دارم میشنوم؟ تینا؟؟ همون دوستی که یه روزی بهترین دوستم میدونستمش؟ همون کسی که بهش اعتماد کردم و از عشق و علاقه م به سپهر براش گفتم؟ وای وای وای...نه

دیگه نمیتونستم اونجا بمونم...هستی کنارم وایساده بود و آروم صدام میکرد ولی من هیچی نمیفهمیدم...کجا برم ؟؟ اصلا چیکار باید بکنم؟؟ سرم درد گرفته بود. هیچ کاری نمیتونستم بکنم...احساس کردم الانه که اشکم در بیاد. همین جوری زل زده بودم به سپهر که با لبخند و خوشحالی دستشو دور کمر تینا حلقه کرده بود و همه داشتن براشون دست میزدن. پس من چی؟؟ رویا های من چی میشه؟؟ عشق یک طرفه ی من چی میشه؟؟

هنوز داشتم با بهت به اونا نگاه میکردم که سپهر از توی جیب کتش یه جعبه ی کوچولو در آورد... وای نه ... این یکی دیگه نه خواهش میکنم... سپهر جلوی تینا زانو زد و با لبخند در جعبه رو باز کرد و گرفت رو به روش... تینا با ذوق خندید و گفت :

-وااااای...سپهر

سپهر: با من ازدواج میکنی؟

-بله بله بله...

همه داشتن دست میزدن و میخندیدن. مگه شکستن من خنده داره؟ سپهر حلقه رو از داخل جعبه اش در آورد و اونو توی انگشت تینا نشوند... بلند شد و سرش رو برد نزدیک تینا... نه دیگه نمیتونستم ببینم... رو مو برگردوندم و به هستی که با چشمای پر از اشک داشت به اونا نگاه میکرد چشم دوختم. سنگینی نگاهمو حس کرد و برگشت سمتم و نگام کرد. چونه م داشت میلرزید. میدونستم هر لحظه ممکنه که اشکام جاری بشه. سریع کیفمو که قبلا گذاشته بودم روی میز برداشتم و از خونه خارج شدم. به سمت ماشینم دویدم و در همون حال بغضم شکست. بلند بلند گره مکردم و میدویدم. تازه متوجه شدم داره برف میاد. نشستم توی ماشین و پامو فشار دادم روی پدال گاز. سقف ماشینو بستم و شروع کردم به گریه کردن... رسیدم جلوی در خونه و پشت هم شروع کردم به بوق زدن. هق هقم از بین رفته بود ولی اشکام هنوز بی صدا روی گونه هام سر میخوردند. بدون این که پلک بزنم اشکام میریختن روی صورتم. آقا سهراب اومد درو باز کرد و رفتم داخل. از ماشین پیاده شدم و بدون این که جواب سلام سهراب رو بدم رفتم داخل سالن.


romangram.com | @romangram_com