#عشق_و_تقدیر_پارت_222
سپهر: هییییییی... نامردا من میخواستم اسم بچه مو بذارم عجب اسکی هایی هستینا... تا یه چیزی میگیم سریع پشت سرمون اسکی میرن.أه...
با حرص حرف میزد ولی مشخص بود شوخی میکنه.. کلی به حرص خوردنش خندیدیم. همون موقع بود که آقا رضا ، بابای سپهر، اومد و همه مون رو برای خوردن شام دعوت کرد. سر میز شام من و هستی کنار هم نشسته بودیم و سمت راست هستی هم فرهاد نشسته بود. همین که سرم رو آوردم بالا دیدم که سپهر و نازنین کنار هم نشستن. ای بابا باز دوباره این تینای کثافت خودشو چسبوند به سپهر... ایشششش انقد بدم میاد از این آدمای کنه...
اعصابم بهم ریخته بود. بردیا شروع کرد به گریه کردن. دست دراز کردم و از هستی گرفتمش و گفتم :
-غذای من تموم شد... بردیا رو میبرم باهاش بازی میکنم.
هستی: خدا خیرت بده مرسی..
بردیا اول یکم نق زد برای همین آروم شروع کردم باهاش حرف زدن:
-آقا بردیا...کوچولو؟؟ برای چی گریه میکنی؟ واه واه نگاش کن چقد گریه میکنه زشت میشه...
بردمش جلوی آیینه و خودشو بهش نشون دادم و گفتم :
-این آقا خوشگله شمایی؟؟ نگا کن...
و براش جلوی آیینه شکلک در میاوردم اونم کثه اینکه خوشش اومده بود چون آروم میخندید...قربونش برم چقد خوشگل میخندید...!!
کلی باهاش بازی کردم به طوری که فراموش کرده بودم که توی مهمونی هستم. هستی اومد طرفم و گفت :
-رها بدو بیا اونجا سپهر میخواد از همه تشکر کنه همه اونجا هستن.
من: خدا به خیر بگذرونه این سپهر هر وقت خواسته حرف بزنه یه خبر بد داده به من...
romangram.com | @romangram_com