#عشق_و_تقدیر_پارت_221

-عوضی دلم برات تنگ شده بود!!!

-مرسی از این ابراز احساساتت

سپهر غش غش خندید و منو از خودش جدا کرد و گفت :

-اوکی من باید برم پیش مهمونا میبینمت...

سری براش تکون دادم و اونم رفت. از بین جمعیت تینا رو دیدم... اَه این دیگه اینجا چیکار میکرد؟ جدیدا خیلی ازش بدم اومده البته تقصیر من نیستا اون خیلی خودشو میگیره فکر کرده کی هست.

خلاصه از زندایی مرجان سراغ هستی رو گرفتم که گفت هنوز نیومدن. فوق العاده بیکار بودم برای همینم رفتم پیش سپهر که داشت با فرشید و سوگل و چند نفر دیگه بگو بخند میکرد و کنار سوگل وایسادم و منم با هاشون همراه شدم. داشتم به چرت و پرتای فرشید میخندیدم که یهو سوگل گفت :

-راستی سپهر بهت گفتم بچه ی هستی به دنیا اومد؟

سپهر: چیییییییِ؟؟ هستی اصلا مگه حامله بود که بچه ش بخواد به دنیا بیاد...

من: ای بابا از دنیا عقبیا آقا سپهر...دو روز رفتی فرانسه و برگشتی نگاه کن تو رو خدا خوبه حالا ما ها رو یادته...تازه بچه اش هم پسره...

سپهر همینطوری با تعجب داشت به ما نگاه میکرد که دوباره گفتم:

-یه چیز دیگه هم بگم بیشتر بسوزی؟؟

بهم نگاه کرد منم گفتم :

-اسم بچه شون بردیا شد...


romangram.com | @romangram_com