#عشق_و_تقدیر_پارت_220
رسیده بودم دم خونشون ولی حتی میترسیدم در بزنم... میترسیدم با این کار از خواب بپرم. مثل خواب شیرینی که چند شب پیش دیده بودم و وقتی بیدار شدم آرزو کردم که ای کاش واقعیت داشت... خواب دیدم که سپهر با یه کت و شلوار خیلی شیک و مرتب جلوم وایساده و منتظر بهم چشم دوخته. یه نگاه به خودم کردم که دیدم لباس عروس زیبایی تنمه. مردد بودم که با سپهر برم یا بمونم پیش هستی و سوگندو مامان و رامین و سلنا که داشتن با التماس بهم نگاه میکردن که نرم. سپهر دستشو به سمتم گرفت و من بیخیال رومو از مامان و هستی و سلنا و رامین و سوگند برگردوندم و دستمو گذاشتم توی دست سپهر و با هم به یه جای فوق العاده روشن رفتیم.
هنوز پشت در خونه ی خاله اینا بودم. نفس عمیقی کشیدم و زنگ رو زدم. سرایدارشون درو باز کرد و رفتم تو... صدای دست و جیغ و آهنگ میومد. نه مثله اینکه خواب نیستم. با قدم های بلند خودم رو رسوندم به داخل ساختمون و پالتومو در آوردم و دادم دست اون آقاهه که فکر میکنم اسمش اسفندیار بود و خدمتکار جدید خاله اینا محسوب میشد. دستی توی موهام کشیدم و آروم آروم رفتم توی سالن که یه نفر گفت :
-وای سلام قشنگ خاله... قربونت برم من خوش اومدی
خاله درسا بود. اومد و در آغوشم گرفت. دستای سردم رو تکون دادم و منم خاله رو بغل کردم. هر لحظه منتظر بودم که یکی بگه شوخی کردیم سپهر نیومده! ولی انگار جدی جدی اومده بود(راستشو بخواید اصلا باورم نمیشد)گونه ی خاله رو بوسیدم و همون طوری که از بفلش میومدم بیرون گفتم :
-مرسی خاله جون
خاله: عزیزم بیا سپهر رو ببین خیلی منتظرت شده...
لبخندی زدم و دنبال خاله راه افتادم. کل هیکلم داشت میلرزید. سرم رو انداخته بودم پایین و تند تند راه میرفتم که یهو یکی گفت :
-چطوری رها خانوم؟؟
سرم رو اوردم بالا و دیدم سپهر جلومه... هیچی نمیتونستم بگم. بغض کرده بودم. اونم که قربونش برم بد تر از من. یه نفس عمیق کشیدم و یکم به خودم مسلط شدم. با خنده گفتم :
-چه عجب...
دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت :
-شرمنده دیگه طول کشید کارم ایشالا اگه خدا بخواد دیگه نمیرم.
دستمو توی دستش گذاشتم که یهو منو کشید تو بغلش و گفت :
romangram.com | @romangram_com