#عشق_و_تقدیر_پارت_217
همه دست زدند و من با قدر دانی و تشکر به هستی نگاه کردم. اگه سپهر بفهمه... کلمون رو میکنه و میگه من میخواستم اسم بچه مو بذارم بردیا!!!! آخ که چقد جاش خالیه... توی این مدت من فقط با خاطراتش و آهنگ هاش و نقاشی هایی که ازش کشیدم دوریش رو تحمل کردم.
*****
دو ماه دیگه هم گذشت و بردیا کوچولو دو ماهه شد. من دوباره روحیه امو به دست آورده بودم و مشغول کارم شده بودم. اواسط زمستون بود و هوا هم به شدت سرد بود. سر کلاس زبان بودم. اونروز آخرین روز ترم بود و بچه ها فاینال داشتن. شایان کثافت کله شو کرده بود تو برگه ی بقل دستیش غزل و داشت تند تند توی برگه ی خودش علامت میزد. خنده م گرفته بود. رفتم سمت میزشون و آروم گفتم :
-شایان جان راحتی؟؟!
-کی؟من؟
-نه خیر من... بابا برو بشین اونطرف گردنت درد نگرفت؟
شایان: نه مرسی
من: بلند شو برو بشین سر جای من.
شایان چشم کشیده ای گفت و رفت نشست همونجا.
وقتی کلاس تموم شد رفتم توی دفتر و از همکارام خدافظی کردم و از آموزشگاه رفتم بیرون. داشتم میرفتم سمت ماشینم که مامانم زنگ زد... توی این مدت خیلی با هم خوب شده بودیم. درست مثل دوتا دوست.... جواب دادم :
-الو؟
-سلام رها جان خوبی؟
-مرسی دنیا جون تو خوبی؟؟
romangram.com | @romangram_com