#عشق_و_تقدیر_پارت_216
بعد از دو روز هستی مرخص شد و اومد خونه ی خودشون یعنی دایی بنده. قرار بود که ما همه به مناسبت تولد این کوچولو جمع بشیم دور هم. هنوز براش اسم انتخاب نکرده بودیم.
خونه ی دایی اینا شده بود بازار شام... نه نه شده بود حموم زنونه... هر کسی داشت با یکی حرف میزد. جای سپهر خالی همیشه اینجور مواقع میگفت :
راستشو بگید کدومتون روی سنگ پا نشستید؟؟!!
و کلی ما رو میخندوند.
همه ساکت شده بودن و هر کسی یه نظری میداد برای انتخاب اسم. ولی من توی خطرات قدیم غرق بودم. سپهر عاشق اسم بردیا بود. مطمئنن اگه الان اینجا بود همین اسمو پیشنها میکرد.
با صدای هستی که میگفت :
-رها تو چی میگی؟؟
به خودم اومدم و با لبخند گفتم :
-بردیا...
هستی فهمید. لبخندی زد و گفت :
-خب... حالا از بین این اسمایی که گفتید منو فرهاد یکی رو انتخاب میکنیم.
چند دقیقه با هم پچ پچ کردن و بعد فرهاد در حالی که پسر توپولوش رو بغل کرده بود رو به جمع گفت :
-خب پسرم رو بهتون معرفی میکنم. آقای بردیا فرهمند...
romangram.com | @romangram_com