#عشق_و_تقدیر_پارت_215

آروم گفتم :

-نه چیزی نیست... هستی الان توی اتاق عمله یک ساعتی میشه...

همن موقع صدای داد هستی اومد و بعدش صداها قطع شد... بلند شدم و با نگرانی به در بسته خیره شدم که همن موقع دکتر اومد بیرون. به سمتش هجوم بردم و گفتم :

-چی شد؟

لبخند مهربونی زد و گفت: :

-نگران نباشید... مادر و بچه هر دو سالمن.

همون جا دو زانو افتادم روی زمین. از ته دل خدارو شکر کردم. دستی رو دور شونه هام حس کردم. برگشتم و با درموندگی و خستگی به مامان نگاه کردم و برای اولین بار توی آغوشش فرو رفتم و سعی کردم که بغضمو قورت بدم. موفق شدم. از بغل مامان اومدم بیرون و بلند شدم و ایستادم که دیدم در باز شد و یه پرستاری بچه رو آورد جلوی فرهاد گرفت. فرهاد بی درنگ دست دراز کرد و بچه رو گرفت تو بغلش. یه قدم به سمتش برداشتم. واااای خدا چقد کوشولواِ!!! چقدرم قرمز بود و توپولی! وای خدا... همون موقع هستی رو با برانکارد از در اتاق عمل بیرون آوردن و بردنش توی بخش. منم دنبال تختش رفتم و بقیه هم دنبال من. کنار هستی ایستاده بودم و پسر کوچولوش هم توی بغلم بود. فرهادم کنار هستی بود و دستشو گرفته بود. هستی تکون آرومی خورد و با ناله گفت :

-بچم...

رفتم جلو و اروم بچه رو گذاشتم توی بغلش و گفتم :

-اینجاست عزیزم نگران نباش.

لای چشماشو باز کرد و لبخندی بهم زد و گفت:

-خوبی؟

سرم رو تکون دادم و بعد نگاه هستی سر خورد روی فرهاد و دستشو فشار داد. فرهاد آروم خم شد و پیشونی هستی رو بوسید و بعدم دست گل پسرشو ماچ کرد و بلند شد..


romangram.com | @romangram_com