#عشق_و_تقدیر_پارت_214
سریع دو تا پرستار اومدن و هستی رو روی برانکارد گذاشتن و تند تند بردنش سمت جایی که فکر میکنم به اتاق عمل ختم میشد. کنار تختش همراه پرستارا میدویدم و دستشو محکم توی دستم گرفته بودم. هستی در حالی که داشت ناله میکرد گفت :
-...رها...رها مواظب بچه م باش...رها...رها اگه من نبودم...اگه من نیومدم...اگه...
با بغض گفتم :
-بس کن هستی... تو خودت باید پسرتو بزرگ کنی...
و همون موقع دستشو ول کردم و اونم رفت به داخل اتاق عمل... داشتم میمردم... سریع شماره ی فرهاد رو گرفتم و گفتم بیاد بیمارستان. همین که قطع کردم مامان زنگ زد. جواب دادم و همه چیزو براش تعریف کردم و قرار شد که اونم به دایی دانیال و زن دایی مرجان خبر بده که بیان بیمارستان.
نگران و عصبی و مضطرب داشتم پشت در اتاق قدم میزدم. صدای جیغ ها و داد های هستی که به خاطر درد زایمانش بود حالمو داغون میکرد... کاملا حس میکردم که داره عذاب میکشه و این برای من زجر آور بود...
توی همین افکار بودم که یکی از پرستارا اومد و گفت :
-عزیز دلم. روسری تو سرت کن اینجا گیر میدن برات مشکل ساز میشه...
با صدای گرفته ای گفتم :
-چی؟...اما...اما من روسری نیاوردم... راستش لنقدر عجله ای شد که ...
پرستار: باشه عزیزم یه لحظه صبر کن.. مقنعه هست الان برات میارم...
با یه لبخند کم جون نگاش کردم و اونم رفت... همین که نشستم روی صندلی فرهاد سریع وارد شد و گفت :
-رها؟؟...تو چرا این شکلی شدی؟؟ هستی کجاس؟؟ خوبه دیگه مگه نه؟؟
romangram.com | @romangram_com