#عشق_و_تقدیر_پارت_213
نمیدونم چطوری اون مسیر رو طی کردم فقط میدونم که سرعتم وحشتناک بالا بود. سریع از ماشین پریدم پایین و رفتم جلوی خونه ی هستی و تند تند و پشت سر هم شروع کردم به زنگ زدن ولی جواب نمیداد... با ترس و وحشت و نگرانی گفتم :
-خدایا...کمکش کن
و نفهمیدم چطوری دستمو گرفتم به دیوار و با بدبختی خودمو کشیدم بالا. موقع پریدن پام تیر کشید ولی توجهی بهش نکردم و بدو بدو خودمو رسوندم به آسانسور ولی هر چی دکمه شو فشار میدادم نمیومد. بیخیال آسانسور شدم و به دو از پله ها رفتم بالا و محکم شروع کردم به کوبیدن مشت به در و با فریاد گفتم :
-هستی....هستی میشنوی صدامو؟ تو رو خدا باز کن درو... د یه چیزی بگو بدونم خوبی لعنتی
-رها بیا...پ..پشت قاب عکسی...که روی.....دیواره...یه...کلید هست..
سریع پشت قاب رو نگاه کردم و کلید رو برداشتم و با دستایی که به شدت میلرزید درو باز کردم و صدا زدم :
-هستی کجایی؟؟
صدای جیغش بلند شد...از توی آشپزخونه بود... رفتم اونجا و دیدم هستی نشسته روی زمین و از شدت درد عرق کرده و داره گریه میکنه... با دیدنم دوباره جیغی کشید که به خودم اومدم و سریع رفتم توی اتاقشون و یه پتو برداشتم و اومدم پیچیدمش دور هستی. بلندش کردم و در حالی که تمام وزنشو روی خودم انداخته بودم کشون کشون بردمش توی آسانسور. و در همون حال گفتم :
-هستی عزیزم تموم شد...طاقت بیار الان میبرمت بیمارستان.
دستمو گذاشتم توی دستش و اونم هرچی درد میکشید دست منو فشار میداد...بالاخره آسانسور وایستاد و من دوباره کشون کشون و با عجله هستی رو بردم سمت ماشینم و نشوندمش روی صندلی جلو و گفتم :
هستی داد بزن و خودتو خالی کن...
اونم مرتبا جیغ میزد ولی کم کم داشت از حال میرفت. نگرانش بودم و داشتم سکته میکردم از ترس... سریع رسیدیم به بیمارستان و رفتم و گفتم :
-تو رو خدا بیاید...حالش بده... داره زایمان میکنه... بچه اش... هستی...
romangram.com | @romangram_com