#عشق_و_تقدیر_پارت_212

-ایول رها عالی بود...

-خواهش دارم...!!

اونشب تا صبح نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم و میخندیدیم... البته به همراه مامانم... عجیب بود که اینهمه با هم خوب شده بودیم و من آرزو میکردم که این رابطه ی خوبمون پا برجا بمونه...

فصل نهم

با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم... با دست روی عسلی کنار تختم دنبالی گردم که دست خورد بهش و افتاد زمین. مثل فنر از جام پریدم ببینم چیزیش شده یا نه که دیدم هنوز داره زنگ میخوره... آخه این گوشی رو سپهر خریده بود برام و دلم نمیخواست خراب بشه. فکرشو بکنید 3 سال بود که داشتمش. Apple آیفون 4 بود. هم داغون شده بود و هم از مد افتاده بود ولی من ولش نمیکردم...

هستی بود. سریع جواب دادم:

-بله؟

صدای جیغ هستی توی گوشم پیچید:

-وااااااای رها...رهااااااااااا. وای خداااااا. رها بیا اینجا. ر..ه..ا...

با ترس گفتم:

-هستی؟؟ هستی جونم چی شده؟؟ هستی چرا جیغ میکشی؟

-واااای رها مردم... ب...ب...بچم... رها بچه م داره میاد... رها فرهاد نیست بیااااااااااااااااااااااا ا

سریع گوشی رو قطع کردم و سریع از داخل کمد چنگ زدم و یه چیزی کشیدم بیرون و همونطوری که میدویدم سمت ماشینم پوشیدمش... بدون روسری نشستم داخل ماشین و پامو روی پدال گاز فشار دادم.


romangram.com | @romangram_com