#عشق_و_تقدیر_پارت_208
و همه چیزو براش تعریف کردم.خیلی خوشحال بودم. شکم هستی هم روز به روز بزرگتر میشد.
همین که رسیدم خونه سوگند زنگ زد.با خوشحالی جواب دادم :
-الو؟
-سلام رها خانوم...خوبی؟
من: مرسی تو خوبی؟
-آره کجایی؟
من: خونه تازه رسیدم. خونه ی هستی بودم.
-اوکی پس حاضر باش بیام دنبالت بریم بیرون.
من: کجا؟
-اول بریم یه ذره خوش بگذرونیم و بعدشم بریم سولاریوم و آرایشگه...
-باشه نیم ساعت دیگه آماده ام...
خوشحال رفتم دوش گرفتم و بعدشم یه مانتو و یه شلوار مشکی پوشیدم و کفش های پاشنه 10 سانتی قرمزمو پام کردم و موهامو باز کردم و شروع کردم به صاف کردنشون. تند تند اتوی موهامو تموم کردم و رفتم سراغ آرایش. هوس یه آرایش غلیض کرده بودم. سریع یه عالمه کرم مالیدم رو پوست صورتم که تو این مدت که نرفته بودم سولاریوم روشن شده بود. و بعدشم برس رژ گونه م رو برداشتم و کلی از رژگونه ی مسی رنگمو زدم به گونه هام. بعد از کشیدن خط چشم و ریمل و مداد چشم جلوی آینه وایسادم و با رضایت به خودم نگاه کردم...چقد تغییر... یه رژلب مایه ی قرمز هم زدم و شال قرمزمو سرم کردم و موهای صاف شدمو از زیرش کشیدم بیرون و ریختم کنار صورتم. کیف دستی قرمزمو هم برداشتم و رفتم طبقه ی پایین که مامانمو دیدم که نشسته بود روی مبل و به قول خودش ریلکس کرده بود. با صدای پاشنه های کفشم چشماشو باز کرد و با لذت نگام کرد. وقتی رسیدم پایین پله ها با لبخند جلو اومد و گفت :
-واوووو...چقد خوشگل شدی عزیزم...ماشالا روز به روز داری قشنگ تر میشی... حالا کجا میری؟؟
romangram.com | @romangram_com