#عشق_و_تقدیر_پارت_205

من-ببین حامد من اصلا از مقدمه چینی خوشم نمیاد... برو سر اصل مطلب...

حامد-باشه...با من ازدواج میکنی؟

یه ذره شوکه شدم ولی خب راستش یه جورایی حس کرده بودم که حامد بهم علاقه داره... با بیخیالی شونه ای بالا انداختم و گفتم :

-نه...

حالا حامد شوک شده بود... با بهت گفت :

-چرا؟؟

-به خاطر هزار و یک دلیل... مثلا اینکه من تورو مثل برادرم دوست دارم... مثلا اینکه بعد 14،15 سال برگشتی و الان 1 سالم از اومدنت نمیگذره و من هیچ شناختی روی تو ندارم... و اصلی ترین و مهم ترین دلیلشم اینه که من کس دیگه ای رو دوست دارم. متأسفم...

-خب...خب...خب حالا یه ذره روش فکر کن...رها من خیلی دوست دارم...

من: خیلی ها خیلی چیزا رو دوست دارن که بهش نمیرسن... همیشه که نباید همه چیز باب میل ما باشه که... حامد بذار این حرمتی که بینمومن هست حفظ بشه...خدافظ

و کیفمو برداشتم و اومدم بیرون و سوار ماشینم شدم و به سمت خونه ی هستی حرکت کردم. سر راه یه جعبه شیرینی خریدم و دوباره راه افتادم. اولین بار بود که میخواستم برم خونه شون!! عجیب بود. همیشه پیش خودم فکر میکردم که وقتی هستی ازدواج کنه تند تند میرم پیشش!!!. باید خودمو عوض میکردم. سپهر برای کارش رفته و بر میگرده. یه نگاه به ساعت ماشین کردم. ساعت 18:18 رو نشون میداد. رفتم به گذشته... هستی هر وقت اعداد ساعت و دقیقه رو مثل هم میدید چشماش رو میبست و آرزو میکرد. آرزوش هم همیشه فرهاد بود. و من همیشه به این کارش میخندیدم. ولی الان میبینم که به آرزوش رسیده. منم چشمام رو بستم و زمزمه کردم :

-خدایا....فقط میخوام سپهر برگرده... هرچه زودتر بهتر...دیگه هیچی نمیخوام...

همون موقع صدای زنگ گوشیم بلند شد... شماره رو نشناختم. ولی با این حال جواب دادم :

-بله؟


romangram.com | @romangram_com