#عشق_و_تقدیر_پارت_204
-نه..نه فقط میخوام ببینمت؟
من-امروز؟
-اگه امروز باشه خیلی بهتره...
من-باشه...ساعت 5 کافی شاپه... بلدی؟
-آره میام.
برام اصلا فرقی نداشت که کارش چیه و چی میخواد بگه. ساعت 4:30 بلند شدم و حاضر شدم و رفتم تو ماشین و استارت زدم. یک ربع بعد رسیدم. حامد منتظرم بود. رفتم سمتش. تا دیدتم از جاش بلند شد و دستشو به طرفم دراز کرد. باهاش دست دادم و نشستم. همون موقع گارسون اومد و گفت :
-چی میل داری؟
من-یه فنجون قهوه ی ترک...
حامدم سفارششو داد و گارسون رفت. رو به حامد گفتم :
-خب؟...خاله خوبه؟ آقا رضا چطوره؟
-همه خوبن...راستش من برای کار دیگه ای اومدم اینجا...
من-خب...میشنوم..
-راستش من حالا حالاها تصمیم نداشتم برگردم ایران ولی یه جورایی به اصرار مامان اومدم. برای ا...
romangram.com | @romangram_com