#عشق_و_تقدیر_پارت_203

بعد از خوردن ناهار برگشتم خونه. یه فنجون چای خوردم و رفتم توی اتاق نقاشیم. لباسای کارم رو پوشیدم و یه نگاه سرسری به نقاشی هام انداختم. یه عالمه عکس از سپهر بود. ولی کم کم داشتم نقاشی های دیگه هم میکشیدم. یه دختر رو کشیده بودم که کنار پنجره نشسته و منتظره... وخیلی چیزای دیگه. توی همشون میشد روح و شخصیت خودمو دید... یه بوم سفید برداتم و گذاشتم جلوم و مشغول کشیدن افکارم و خواسته هام روی سفیدیش شدم...

وقتی تموم شد یه دوش گرفتم و سریع لباسامو پوشیدم و رفتم به طرف کلاس رقصم.

دو ساعت بعد با خستگی تمام رفتم خونه و دوباره یه دوش گرفتم و رفتم به سمت مؤسسه. امروز بچه ها فاینال داشتن.





ساعت نه شب کارم تموم شد . تا رسیدم خونه ساعت شده بود 10. این شده بود کار هر روزه من. انگار میخواستم با کار خودکشی کنم... امشب بی خوابی زده بود به سرم. گیتارمو برداشتم و رفتم توی تراس. دوباره آهنگ زدم و دوباره گریه کردم... دیگه خسته شده بودم ولی خب کاریش نمیشد کرد. دست خودم نیست که... فقط همه میدونستن که دیگه من همون رهای همیشگی نیستم.

*****

یک ماه دیگه هم گذشت...به همین راحتی. الان سه ماه میشد که سپهر رفته بود و هیچ خبری هم ازش نداشتم. آهی کشیدم و موبایلمو که داشت زنگ میخورد جواب دادم . حامد بود.

-بله؟

-به به سلام رها خانوم...خوبی؟

من-مرسی ممنون..تو خوبی؟خاله اینا خوبن؟

-مرسی همه خوبن سلام میرسونن...رها من میتونم یه جا ببینمت؟

من-چیزی شده؟


romangram.com | @romangram_com