#عشق_و_تقدیر_پارت_202
-همینجا صبر کن الان آماده میشم...
با خوشحالی سر تکون داد و منم رفتم توی اتاق پروم که لباس بپوشم. دوماه شد؟؟ باورم نمیشه... درست دو روز بعد از عروسی رامین سپهرم رفت فرانسه. تمام اینایی که تا الان میخوندید دیروز من بود... و اینی که الان میخونید امروزم و اونی رو که خواهید خوند فردای منه...
یه چیزی الکی تنم کردم و رفتم بیرون. با هستی از در خونه خارج شدیم و رفتیم تا برای اون موجود عزیز و کوچولویی که تا چند ماه دیگه به دنیا می اومد،خرید کنیم. برعکسِ وقتی که تو خونه بودم خیلی با ذوق تمام سلیقمو به خرج دادم و با کمک هستی یه عالمه اسباب بازی خریدیم. با اینکه نمیدونستیم جنسیتش چیه ولی من بیشتر براش ماشین و چیزای پسرونه انتخاب میکردم ولی هستی عروسک و چیزای دخترونه. رو به هستی گفتم :
-چرا انقد چیزای دخترونه براش انتخاب میکنی؟
-تو چرا انقدر دست رو چیزای پسرون میذاری؟
من-نمیدونم ... همش یه حسی بهم میگه پسره...
-من دقیقا برعکس تو فکر میکنم. من احساس میکنم دختره...
من-حالا میبینیم...من میگم اگه پسر بود اسمش رو بذار بردیا...
-اوووووووووووووه حالا کو تا اون موقع؟؟
من-چشم به هم بزنی گذشته. حالام بیا بریم یه چیزی بخوریم که حسابی گشنمه...
-باشه. راستی چه خبر از سوگل؟
من-نمیدونم از عروسیشون دیگه ندیدمش...وای هستی دیدی کثافت چقد خوشگل شده بود؟
-اوهوم....
romangram.com | @romangram_com