#عشق_و_تقدیر_پارت_201
با صدای هستی از گذشته ام بیرون اومدم و با کلافگی گفتم :
من-أأأأأه...هستی گیر دادیا. میگم نمیام حال ندارم.
-چرا اونوقت؟
من-برای اینکه خسته ام.
اومد جلوم و بازومو گرفت و گفت :
-ببین رها فکر نکن من مامانتمااا که گفتی خسته ام باور کنم و کاری به کارت نداشته باشم؟ هر کی ندونه من یکی میدونم که از وقتی که سپهر رفته فرانسه دوباره گوشه گیر شدی و با هیچ کس حرف نمیزنی. دو ماهه که همه ی کارت شده اینکه بری مؤسسه زبان و تدریس کنی و برگردی. بعدشم که معلوم نیست میری میچپی توی اون اتاقت چیکار میکنی...
داد زدم :
-اره اره...همش به خاطر اونه...آفرین که فهمیدی . الان باید بهت مدال افتخار بدن؟ چرا دست از سرم بر نمیداری؟
-نه نه دست از سرت برنمیدارم. تا 5 دقیقه ی دیگه اماده باش و بیا پایین. منتظرتم...
-این انتظارت تا ابد طول میکشه...
هستی: رها....خواهش میکنم ازت به خودت بیا. بیا با من بریم... به خاطر من...رها من و تو با هم اینطوری نبودیما. ما همون دوستای یک سال پیشیم که هر مشکلی برای یکیمون پیش میومد خودمونو برای حل کردنش به آب و آتیش میزدیم؟ آره؟... تو چی ؟ تو همون رهایی هستی که 10 سال پیش به من اعتماد کردی و از عشقی برای گفتی که الان داره همه چیزتو به باد میده؟ رها من میخوام کمکت کنم...
هستی داشت گریه میکرد. منم بدجوری بغض کرده بودم. رفتم جلو و بغلش کردم. این من بودم که اینجوری اشک هستی رو در آورده بودم؟؟
از خودم جداش کردم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com