#عشق_و_تقدیر_پارت_200

من-حالا چند وقتته؟؟

هستی-دوماه

خلاصه کلی ذوق مرگ شدم سر بچه ی هستی و بعدشم دیگه کم کم مهمونا اومدن و همون برنامه ی همیشگی،یعنی رقص و مشروب و پای کوبی،شروع شد...واقعا که سلنا و رامین خیلی بهم میومدن...وسطای مهمونی بود که سپهر اومد در گوشم گفت :

-رها میدونی از اول مهمونی دارم به چی فکر میکنم؟

من-نه...به چی؟

سپهر-به اینکه بچه ی این دوتا چه جیگری بشه...

غش غش خندیدم و گفتم :

-اووووه حالا کو تا بچه؟؟

سپهر-والا به خدا نمیدونم چرا اصلا دارم به همچین چیزی فکر میکنم...تازه همش یه حسی بهم میگه بچه شون یه دختر خوشگل میشه...

من-خلی به خدا!!

خندید و با خنده ازم دور شد...

فصل هشتم

-رها؟؟ ...أه رها بس کن دیگه ... پاشو بریم من میخوام برم خرید...تو هم باید بیای


romangram.com | @romangram_com