#عشق_و_تقدیر_پارت_198
با هم از آرایشگاه خارج و سوار ماشین فرهاد شدیم و نیم ساعت بعدم به باغی که رامین برای مراسم عروسیش رزرو کرده بود رسیدیم.
سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم به سمت سپهر و حامد و با هاشون سلام و علیک کردم و رو به سپهر گفتم :
-خب چطوره؟؟
سپهر-مثل همیشه عالی...
من-خواهش دارم...!!
حامد-چی؟؟چی داری رها؟؟
من-وای حامد تو رو خدا بیخیال شووو....پاشده 15 سال رفته فرانسه حالا بعد از قرنی اومده هیچ کدوم از دستورای زبانی جدید رو هم بلد نیست هی مخ مارو میخوره...که این چیه اون چیه...
هستی گفت :
-آخ آخ فرهاد دیدی چی شد؟؟ اون وسسایلمو که هی گفتم یادم نرع یادم نره...آخرشم جا گذاشتم... میری برام از خونه بیاریش؟
فرهاد-باشه عزیزم...کجاست؟
هستی-مرسی...توی اتاق بغل میز کنسول مه...
فرهاد رفت و سپهر و حامدم برای رسیدگی به کارا مارو تنها گذاشتن. رو به هستی گفتم :
-هستی توپولی شدیاااا...کلک ازدواج بهت ساخته...
romangram.com | @romangram_com