#عشق_و_تقدیر_پارت_194

با خوشحالی باشه ای گفتم و رفتم سریع زنگ زدم به سوگند که اماده باشه بریم دنبالش. خودمم همون لباسای دیشبمو پوشیدم و رفتم بیرون. گفتم :

-بلند شید بریم دیگه...

سپهر-رها جان میخوای یه چای چیزی بدی ما بخوریم بعد بریم؟؟

من-نه خیر نمیخوام..الان میخواید غذا بخورید خوب نیست ...نباید تا دوساعت قبل از غذا چای بخورید...بلند شو آفرین..

دستمو که به سمتش دراز کرده بودم تا بلند شه رو گرفت و گفت :

-از دست تو... فرزام پاشو بریم...

با هم رفتیم دنبال سوگند و باهم رفتیم به رستورانی که مد نظر سپهر بود. غذامونو با شوخی و خنده خوردیم و سپهر فرزام و سوگند رو رسوند خونه هاشون و باهم برگشتیم خونه ی ما... بهش گفتم من اگه بمیرمم نمیام خونه ی شما...!!!. فرزام پسر خیلی خوبی بود. به موقع اش شوخی میکرد و حد خودشو هم میدونست... در کل به نظرم یه پسر فوق العاده متشخص و با ادب و خوبی بود. خیلی خشسته بودم. سپهر داشت تی وی تماشا میکرد. گفتم :

-سپهر من خیلی خسته ام میرم بخوابم. تو هم اگه چیزی خواستی بردار دیگه...راحت باش.

سپهر-باشه...خوب بخوابی.

تا سرم رو گذاشتم روی بالش خوابم برد.

*****

-سپهر؟؟؟؟

سپهر: بله؟؟


romangram.com | @romangram_com