#عشق_و_تقدیر_پارت_192
-چه عجب...میذاشتی دو روز دیگه میومدی... منو ول کرده رفته انگار نه انگار...
سپهر لبخند زد و گفت :
-ببخشید دیگه کار پیش اومد...
من-خوبه خوبه...لبخند ژکوند نزن...خر شدم...
یه ذره صبر کردم بلکه آقا معرفی کنه ولی دیدم انگار نه انگار... برای همین با یه لحن عصبی الکی گفتم :
-معرفی کن دیگه...!!!
سپهر در حالی که از لحن عصبانی من شوکه شده بود گفت :
-باشه بابا...
دستشو به سمت پسره گرفت ادامه داد :
-اقای فرزام نیک زاد...دوست و همکار خوبم...
به من اشاره کرد و ادامه داد:
-فرزام جان ... ایشون هم رها رادمنش دختر خاله ی گل من...همونی که بهت گفته بودمه...
فرزام سریع از بهت در اومد و دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com