#عشق_و_تقدیر_پارت_124

خندید و با هیجان گفت:

-واااای رها تویی؟ چطوری...

خوشم میومد که خیلی صمیمیه برای همینم گرم تر از قبل جواب دادم:

-مرسی تو خوبی؟

سوگند : آره ولی بد جوری حوصلم سر رفته... میای بریم بیرون؟

من : راستش الان زنگ زدم بگم که امشب میخوایم با بچه ها بریم بیرون اگه دوست داری بیا...

سوگند:وااای آره حتما...

من: باشه پس میبینمت عزیزم... کاری نداری؟

سوگند: نه قربونت... بای.

من:بای.

وقتی گوشی رو قطع کردم خیلی خیلی حس خوبی داشتم. تا شب خیلی مونده بود برای همینم رفتم یکم گیتار زدم و وقتی هم که به ساعت موعد نزدیک شدم رفتم یه دوش گرفتمو یه شلوار لی با یه مانتوی لی پوشیدم. کفش و کیف قرمز و شال قرمزم تیپمو تکمیل کردن. موهامو با الو صاف کردم و زیر چشمم سایه سفید زدم و یکمم رژ گونه ی آجری و رژلب قرمزو ریمل هم زدم و اونو هم سوار کردم و باهم رفتیم سمت جایی که قرار گذاشته بودیم و همزمان با مت سوگند هم رسید و از همون لحظه ی اول توجه همه ی دوستای سپهرو به خودش جلب کرد.به خصوص پسر خوش قیافه ای به اسم کسری رو... خلاصه اونشب خیلی بیشتر از قبل با سوگند صمیمی شدم. وقتی منو سوگند باهم سوار ترن شدیم سوگند گفت:

-وای رها این پسره کسری شمارشوداد... خیلی چشمم گرفته بودشش!!!.

من:حالا میخوای بهش زنگ بزنی؟


romangram.com | @romangram_com