#عشق_و_تقدیر_پارت_125
سوگند : نمیدونم تو میگی چیکار کنم؟؟
من : من اولین باره که میبینمش ولی به نظرم پسر خوبیه
سوگند : آره ...دیگه به دهن بز بز قندی(به خودش اشاره کرد) علف بدجوری شیرین اومده...
من : خیله خب بزبز قندی سفت بگیر نیوفتی بمیری!!
خندید و ترن راه افتاد....
تولد سلنا نزدیک بود و من در هیاهو بودم که براش جشن بگیرم ولی بهش گفته بودم و خیلی هم خوشحال شده بود. یه دونه فقط دخترونه بود و دوستامون بودن و یکی هم فامیلا بودن. روز جشن یه پیرهن کوتاه سفید که پشت گردنی بود رو پوشیدم. حسابی با هم رقصیدیم. سوگند و من که واقعا خودکشی کردیم ولی نمیدونم چرا این تینا انقد جدیدا خودشو میگرفت. درست از وقتی که ماشین خریده بود. بابا فراریه لامبورگینی که نیست!! ولا!! به اصرار سوگند و سلنا و ... یا بهتر بگم به اصرار همه رفتم و لباس عربیمو پوشیدم و براشون رقصیدم... به قرآن هیچ کس حتی پلکم نمیزد!!!!! وقتی تموم شد همه دست و سوت و جیغ زدن!! سلنا اصرار داشت که توی مراسمی که قاطی بودم برقصم و من هم میخواستم هم یکم خجالت میکشیدم. وقتی با سوگند مشورت کردم گفت:
-رها یکم خطریه بیخیال اگه توی یه کشور اوروپایی بود آره ولی این ایرانیا جنبه ندارن...
راست میگفت.قبول کردم و به حرفش گوش دادم ....
خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنم پاییز رسید. خیلی حوصلم سر رفته بود. یه زنگ زدم به سوگند گفتم بیا بریم بیرون که گفت من تنها خونه ام تو هم بیا اینجا. از خدا خواسته قبول کردم . وقتی رسیدم اونجا با دیدین خونشون فهمیدم که تقریبا هم سطحیم از لحاظ مالی.نشستیم پیش هم و سفره ی دلامون رو برای هم ریختیم بیرون. من از سپهر گفتم و اونم گفت که در حال حاضر فقط از کسری خوشش میاد. ولی من پیشبینی کردم که یه روزی عاشق کسری میشه. فهمیدم که سوگند تک فرزنده و مادرش فوت کرده و اون بیشتر مواقع خونه تنهاست... دلم سوخت براش... نه برای اینکه مادر نداره هااااا...برای اینکه بیشتر مواقع خونه تنهاست!! تصمیم گرفتم بیشتر بهش سر بزنم. (أه من چقد تصمیم میگیرم!!!) به سوگند پیشنهاد دادم که یا یه کلاسی بره تا از این تنهایی در بیاد. به سر قبول کرد و گفت :
-باشه میام کلاس رقص خودت ولی باید قول بدی هوامو داشته باشیاااااا!!
منم گفتم:
-چشم تو بیا اون با من...
بعد از یکی دو ساعت از خونه ی سوگند اینا خارج شدم و رفتم به سمت خونه ی خودمون. فردای اون روز خیلی سرحال بودم . چراشو فقط خدا میدونست و بس... بلند شدم و رفتم حمام و بعدش یه مانتو پاییزه ی طوسی با یه شلوار لِگ مشکی و مقنعه ی مشکیمو پوشیدم و کالج های مشکی که تازه خریده بودم رو پام کردم و رفتم سوار مشین شدم و رفتم مؤسسه. میخواستم درس بدم که یکی از پسرای باحال کلاس که بهش میخورد 20 سالش باشه نمیذاشت و هی تیکه میپروند... دستشو بلند کرده بود و پشت سر هم صدام میکرد. تابلو بود میخواد وقت کلاس رو بگیره... برای همینم با عصبانیت الکی رو کردم بهش و گفتم:
romangram.com | @romangram_com