#عشق_و_تقدیر_پارت_100

بازومو بیشتر فشار داد. عجب الاغیه هاااا الان دستمو میشکنه... صبر کن ببینم ... این کیه که داره به من زور میگه؟ چرا باید جلوش احساس ضعیفی کنم؟ انرژی گرفتم و پامو بردم بالا و محکم زدم توی شکمش. آخی گفت وبه دنبال اون منو ول کرد.دستشو گرفتم و از پشت سرش پیچوندم. گفتم:

-برای آخرین بار میگم که با من درست حرف بزن. من به آدم بی شخصیتی مثل تو اجازه نمیدم که باهام اینجوری حرف بزنی... دفعه ی بعد اینجوری نمیگم... یه جور دیگه حالیت میکنم.هولش دادم و خودم رفتم تو اتاقم.(دروغ چرا ولی احساس میکردم خودش نمیخواد کاری کنه وگرنه اگه یه زور میزد من که سهله...60 تا مثه منو همین جا ناکار میکرد!!!) طبق معمول به دریا خیره بودم که صدای در اومد. جواب دادم:

-بله؟

رامین: رها جان ..باز میکنی درو؟ کارت دارم...

من: رامین در بازه بیا تو.

رامین اومد تو و سینی صبحانه ای روکه توی دستش بود رو گذاشت روی میز و خودشم نشست روی کاناپه ی اتاقم گفتم:

-رامین میل ندارم. میشه ببریش؟

رامین: میبرم ولی سینی خالی شو .. . رها چرا اینجوری میکنی؟

من:برای اینکه اون بیشعور نفهم بی شخصیت حق نداشت با من اینطوری رفتار کنه.

رامین: آره حق با توإ ولی تو با این کارت داری ازش کم میاری چراباید به خاطریه داد که سرت زده باید مسافرتت رو خراب کنی؟ الانم بلند شو دست و صورتتو بپوش و یه لباس خوشگلم تنت کن بیا پایین... تازه امروز میخوام واست کلی آلوچه و لواشک خوشمزه بخرم...!

خندیدم و اون ادامه داد:

-آفرین دختر خوب. پاشو قربونت برم من....

وای که چقد خوب بود که رامین رو داشتم. دستم رو انداختم دور گردن داداشم و گونشو بوسیدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com