#عشق_و_تقدیر_پارت_101

-مرسی رامینی.

رامین: بدو خودتو لوس نکن...خانوم خودش روانشناسه بعد ما باید بهش مشاوره بدیم...!!!

خندیدم و رفتم تو حموم . حق با رامین بود. داشتم فکر میکردم که چقد رامین خوبه...خوش به حال سلنا. چقد فرهاد خوبه...خوش به حال هستی. چقد فرشید خوبه... خوش به حال سوگل. چقد سپهر خوبه...ولی خوش به حال کی؟؟ حس بدیه که ندونی اونی که دوسش داری دوستت داره یا نه؟ از حموم که اومدم بیرون یه بلیز مشکی آستین بلند با یه دامن بلند مشکی و آبی نفتی هم پوشیدم و موهامو جمع کردم بالای سرم. رفتم پایین و با لبخند به همه سلام و صبح به خیر گفتم. بعد از صبحونه تصمیم گرفتیم بریم بیرون. همون طوری فقط یه شال رنگ دامنم و یه جفت کفش مشکی پام کردم و زدم بیرون. بقیه هم اومدن و راه افتادیم. توی راه کلی با رامین و سلنا گفتیم و خندیدیم . داشتم با آلوچه و لواشک خودکشی میکردم . رامین هی میگفت:

-إی بابا بسه دیگه... حالت بد میشه هاااااا... رها نخور انقد.

منم میگفتم:

-نه نترس هیچیم نمیشه... آخ آخ سلنا بیا یکم از این بخور ببین چقد ترشه!

وقتی برگشتیم خونه انقدر خسته بودم که سرم به بالش نرسیده خوابم برد. دوباره صبح زودتر از همه بیدار شدم و دوباره با مارال رفتم گردش . با این تفاوت که این بار گوشیمو هم با خودم آورده بودم. وقتی با مارال میرفتم بیرون کلا زمان از دستم در میرفت. داشتم با خودم فکر میکردم چقد بده که تو این مسافرت به این خوبی... که رامینم باهامون هست چقد بده که با سپهر قهرم...با صدای زنگ موبایلم رشته افکارم از هم پاشید.

من: الو...؟

رامین: علیک سلام رها خانوم ... کجا رفتی دوباره کله سحر؟

من: سلام اومدم با مارال جنگل...

رامین: ولش کن اون اسب بدبختو... بیا میخوایم صبحونه بخوریم.

گوشی رو که قطع کردم با مارال راه رفته رو برگشتیم. بعد از صبحونه رفتم یه دوش گرفتم و رفتم پایین و دیدم هیچکس تو ویلا نیست. بچه ها نشسته بودن لب ساحل. رفتم نشستم پیششون . بزرگترا هم که کلا معلوم نیست کجان... همیشه همینطوریه ما میریم دنبال خوشگذرونی های خودمون اونام میرن سراغ کارای خودشون. ما اینور جوب اونام اونور جوب... رفتم و پیش بچه ها نشستم. به زور خودمو نگه داشتم و موفق شدم که سپهر رو نگاه نکنم . دیگه حوصلم داشت سر میرفت که بلند شدم و گفتم:

-آهای مردم من دارم میرم شنا هر کی میخواد بیاد بسم الله...!


romangram.com | @romangram_com