#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_293


نمی دونم گاهی اوقات ازدوستانمون میشنویم که همسرشون مراقب اون ها هستند و مرتب سوال میکنند کجا بودی؟ چی کار کردی؟ کی میایی؟ یک رابطه زن و شوهری نمیتواند رابطه پلیسی باشه. درست مثل پلیسی که دایم دنبال یه خلافکاره... بخشی از این مشکل برمی گرده به نداشتن اعتماد به نفس. ببین رو خودت مثال می زنم...تو انقدر به خاطر مشکل پاهات ضعیف شدی که فکر میکردی اگه همسرت با افراد دیگه ای مواجه بشه، اون ها مورد توجه ش قرار میگیرن.. این نمیتونه ناشی از عشق و علاقه باشه، چون علاقه و عشق باید ایجاد امنیت و آرامش کنه نه این که طرف رو دایم تو تنش نگه داره... خب حالا اگه مراقبت از طرف مرد در برابر همسرش زیاد بشه همسر ممکنه اعتماد به نفس خودشو رو از دست بده. تو روابطش مرتب دچار اشتباه و خطا بشه و دایم مواظب باشه و هر لحظه فکر کنه ممکنه اتفاقی بیفته. افرادی رو میشناسم که بعد یه مدت شروع به نقشه کشی می کنند و دایم همسرشون را چک میکنن، به طور مثال ممکنه فردی سفر یا ماموریت رو بهانه کنه اما مرتب دنبال چک کردن همسرش باشه و سرزده وارد خونه بشه و از اون سوالاتی رو بپرسه و همسرش رو دچار تنش کنه. تو این مرحله ست که همسر همیشه با اضطراب مواجه میشه. همسر فرد تلفن میزنه، این زن هم که هر لحظه منتظر تماس همسرشه.. هیجانزده پای تلفن میره و دوباره مشکلات شروع میشه و مرد سوال میکنه چرا هیجان زده ای؟ چه اتفاقی افتاده؟ این زندگی فوق العاده پرتنشه.پر از شکه... پر از بدبینیه...

تازه با درک صحبت های دکتر می فهمیدم من با رفتارهای اشتباه و بیمارگونه ام باعث یک سری عکس العمل های اشتباه در بارانا شدم... من دوستش داشتم اما ان قدر افکارم درگیر این قضیه بود که نمی دانستم ناخواسته به او صدمه می زنم...

با صدای شاهین دوباره به سمت او خیره شدم...

-کسری جان یه مدت خودت تنها باید بیایی... باید راجع به ریز ترین نکات که شاید به نظر شما مهم نباشه صحبت کنیم... بعد هر موقع لازم شد می گم خانمت هم بیاد... اون هم مطمئنا به مشاوره احتیاج داره...و باید یه سری نکات رو بدونه... فعلا دارویی که برات تجویزمی کنم رو شروع کن تا آروم آروم بریم جلو...

******************

امام علی (ع) در سفارش به فرزند خود امام حسن (ع) فرمود: «از غیرت نا به جا [نسبت به زنان] بپرهیز که آن، زن سالم را به بیماری و پاکدامن را به بدگمانی (اندیشه گنهکاری)، میکشاند. (نهج البلاغه، نامه 31)

××××××××××

خم شد و گوشه ی لبم را بوسید و گفت:

-اگه الان یکی سر برسه بیچاره ام...

اما هنوز کلامش تمام نشده، صدای کلیدی که در قفل چرخید هر دوی ما را از جا پراند و مادر وارد خانه شد... کسری بی اراده دستم را رها کرد و سرش را پایین انداخت... کوبش قلبم را حس می کردم ... نگاهم بین و مادر و کسری در جریان بود... لبخند مهربان مادر کمی دلم را گرم کرد...

هرچند که زیاد در جریان قضایا نبودم اما باز هم به خاطر عکس العمل کسری نگران شدم...

مادر گامی به جلو گذاشت ... کسری با صدایی لرزان گفت:

- شرمنده زن عمو...

لبخند مادر پهن تر شد و گفت:

- سلام به روی ماهت... تو هم فهمیدی تحریم ها برداشته شده سر از این جا در آوردی؟

لحن شوخ مادر لبخند را بر لبان هر دویمان نشاند ... کسری سرش را بلند کرد و متعجب پرسید:

- جدی می گید زن عمو؟

-آره مادر... دیشب عموت گفت که می تونی بیایی خانمتو ببینی... فکر کردی این آقا متین گل گلاب چه جوری تونست بیارتت این جا... قبلا هماهنگ شده بود...

کسری گامی به جلو گذاشت و دست مادر را گرفت و بوسه ای بر پشت آن نواخت و گفت:

- نوکرتم زن عمو... زهره ترک شدم به خدا... عجب نامردیه این متین... ببین چه جوری زهرم کرد...

خندیدم و گفتم:

- نگفتی که بالاخره چی بهت گفت ؟

مادر به سمتم آمد و گفت :

-حالا بیا بشین مادر بهت می گم... امروز وقت دکتر دارید...

نمی دانستم دور و برم چه می گذرد... همه یک جوری شده بودند .. انگار چیزی می دانستند که خودم خبر نداشتم... دلم آغوش کسری را می خواست... خدا را شکر که تحریم ها تمام شده بود و می توانستم بار دیگر همراه کسری باشم...

متعجب گفتم:

- مامان چیزی شده؟

romangram.com | @romangram_com