#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_294


مادر لبخندی مهربان زد و گفت:

- تو باید بهمون بگی مامان جان... ما فقط حدس زدیم...

با چشمانی گرد شده پرسیدم:

–شما چی رو حدس زدید؟

کسری دستم را گرفت و گفت:

- دیروز متین بهم گفت زن عمو شک کرده به این که تو دوباره حامله ای... آره بارانا؟

چشمان گرد شده ام را به مادر دوختم و گفتم:

- مامان؟!

-جانم... چند روز بود عق زدنات بیشتر شده بود... خودت متوجه نبودی ... حواست نبود... بوی غذا که بیشتر می شد پا می شدی می رفتی تو بالکن... چند تا علامت دیگه هم نشون می ده که احتمالا بار داری... راستش با بابات حرف زدم... راضیش کردم زودتر اجازه بده کسری برگرده... نمی خواستم این یکی نوه م هم با حرص و جوش و گریه رشد کنه... یه ماهه کارت غصه خوردنه... پاشید برید آزمایشگاه که فکر کنم دارم مادربزرگ می شم...

هیجان زده گفتم:

- مامان جان...

در دل می دانستم که باردارم.. خودم هم شک کرده بودم... این که صبح با دیدن کسری به سمت منبع آرامشم پرواز کرده بودم... حالم خوب شده بود و اگر خجالت از مادر نبود دوباره در آغوشش فرو می رفتم و عطر تنش را به روح و جانم هدیه می کردم...

مادر که انگار حالم را از چشمانم خوانده بود از جا بلند شد و همان طور که به آشپزخانه می رفت گفت:

- د یالا پاشین برین ببینم... ایشالا با خبرای خوب برگردید...

مادر که رفت کسری محکم مرا به آغوش کشید و گفت:

-حساب متینو هم به موقعش می رسم... همش کوفتم شد...

بلند خندیدم و گفتم:

-آره معلومه چه قدرم کوفتت شده...

لبخندی زد و گفت:

- انگار دزدی کردم... بابا آدم مال خودشو با ترس و لرز بغل کنه و ببوسه... مگه داریم مگه میشه...

کسری قدیم برگشته بود... کسری مهربان و دوست داشتنی خودم بود دیگر...

یک ساعتی که در مطب نشسته بودیم انگار سال هابود ازهم دور بودیم... کسری مدام در گوشم نوای عشق می خواند و لبخند را بر لب هایم می نشاند... جواب آزمایشگاه که رسید کسری از جا بلند شد و با شنیدن جواب مثبت با لبخند در گوشم گفت:

- خب آقا باربد خان هم سر رسید...

نیشم تا بناگوش باز شد و گفتم:

- باربد از کجا بود؟

ملتمسانه جواب داد:

-تو رو خدا بزار اسمشو بذاریم باربد...

romangram.com | @romangram_com