#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_291
کلافه پوفی کردم و گفتم:
- کسری ؟
- جانم... مگه تو از هیچی خبر نداری؟
- نه ... از چی خبر داشته باشم؟
-همون فردای دعوامون، سه تا برادر یه دادگاه تشکیل دادن... عمو یوسف گفت فقط باید بی خیالت بشم... می گفت طلاق ... باورت می شه عمو یوسف یه همچین چیزی بگه؟
لبخند نشسته بر لبهایم ، همان جا خشک شد و به زحمت گفتم:
- بابا این حرفو زد؟
-آره اگه بدونی داشتم میمردم... اگه عمو اسحاق نبود من اون شب دق می کردم... بازم عمو اسحاق ناجی ما شد... می شناسیش که... عمو یوسف رو با حرفاش قانع کرد ... اما واسم شرط گذاشتن...
اما همان لحظه ، انگار که چیزی را به خاطر بیاورد از جا پرید و گفت:
-وای بارانا اگه الان زن عمو بیاد و منو این جا ببینه ، بیچاره می شم...
-چی داری می گی تو؟
- دختر چرا متوجه نیستی ... همش تقصیر این متینه... با حرفایی که دیروز زد دیگه نتونستم طاقت بیارم... باید می دیدمت... وگرنه شرط عمو رو زیر پا نمی ذاشتم...
-کسری مگه متین چی گفته؟
ستاره های چشمانش روشن شد و با مهر به چشمانم خیره شد...
*******************
شاهین به مبل تکیه زد و پا روی پا انداخت...
دلم می خواست بعد از مدت ها هر آن چه در دل دارم بیرون بریزم...
-می دونید دکتر از وقتی که یادم میاد ، بارانا رو دوست داشتم... از همون بچگی ، فکرشو کنید یه دختر بچه ناز و تپل، که تو رو مأمور نگه داریش کنن... همچین با چشمای درشتش زل می زد بهم که دلم می خواست یه گاز درست حسابی ازش بگیرم... بارانا تمام ذهن منو درگیر خودش کرده بود ... طوری که وقتی براداری دوقلوم هم به دنیا اومدند زیاد به چشمم نیومد... هر چی بزرگتر می شدیم مراقبت های منم بیشتر می شد... خودم همش پنج سال بزرگتر بودم اما در مقابلش احساس بزرگی می کردم و همیشه خودم رو مسئولش می دونستم... اولین بار که حس عشق رو در موردش درک کردم چهارده سالش بود و منم نوزده ساله...عمو و زن عموم خیلی بهم اعتماد داشتن ... تقریبا همه درسای بارانا با من بود همیشه این من بودم که براش رفع اشکال می کردم... یه دختر شیطون که اگه اجازه می دادی دیوار راست رو بالا می رفت... بعضی وقتا شیطنتاش دیوونه م می کرد..به درس گوش نمی داد.. وقتی درس می دادم زل می زد تو صورتم... دکتر تو همون موقع بود که عاشقش شدم و این عشق روز به روز بیشتر تو وجودم رشد می کرد... کم کم بزرگترا هم از نگاه ها و رفتارهای ما هم فهمیدن که ما یه حسی به هم داریم... راستش نمی دونم چه جوری بگم اما از همون موقع یه تعصب خاصی رو بارانا داشتم که این حس رو نسبت به هیچکی نداشتم...
شاهین تکیه اش رو از مبل جدا کرد و آرنج هاشو حایل زانو هاش کرد و گفت:
- مثلا چه جور حسی؟
-دوست نداشتم زیاد تو چشم باشه... وقتی بیرون بودیم هر موقع بلند می خندید ناراحت می شدم... دوست نداشتم بیرون شیطنت کنه... وقتی نگاه کسی بهش می افتاد تا مرز جنون می رفتم ... اما خب اون موقع راحت می تونستم از پس مشکلم بر بیام... مثلا یه بار وقتی از مدرسه برش می گردوندم خونه، چند وقتی بود که یه پسری رو دورادور مراقبش می دیدم... چند باری حس کردم پسره بدجور زاغ سیاهشو چوب می زنه و از ترس من جلو نمیاد... یه بار که دیر کرده بودم دیدم پسر افتاده دنبال بارانا و دوستش... نمی خواستم بارانا چیزی بفهمه و نذاشتم هم بفهمه.. بعد این که بارانا رفت تو خونه رفتم سراغ پسره... خیلی پررو بود و طلبکار ... وقتی فهمید پسرعموی بارانا م یکم ترسید.. گفتم اگه یه بار دیگه دم پر بارانا ببینمت حالتو می گیرم... براق شد تو چشمام و گفت:من عاشقشم... باور می کنی دکتر نفهمیدم چی کار کردم آن چنان مشتی زدم تو صورتش که خون از دماغش بیرون زد...
دکتر ابروهاش بالا پرید و دوباره عقب نشست... دستش را متفکرانه زیر چانه ش زد و گفت:
-خب ، ادامه بده...
-من هیچ وقت نذاشتم بارانا از دعواهایی که سرش می کردم چیزی بفهمه ... اما واقعا تحملش برام سخت بود که یکی دیگه راجع به دختری که دوسش دارم حرفی بزنه... اولین بار به طور جدی در مورد بارانا زمانی با پدرم حرف زدم که بیست و یک سالم بود... این دفعه پسری تو خیابون مزاحم نشده بود که برم و خودم حالشو بگیرم... این دفعه قرار بود خواستگار بیاد... دیگه دیوونه شدم... من که اصلا روم نمی شد به بابام نگاه کنم و حرف از ازدواج بزنم رفتم سراغش... گفتم من بارانا رو می خوام و می دونم که اونم همین حس به من داره... بابام گفت زوده... همه گفتن هنوز بچه اید ... اما دیگه عموم قول داد حرف کس دیگه زده نشه و همه رسما بارانا رو نامزد من می دونستن...
-خب این که خوب بود؟
-آره خوب بود ... اما بعد اون تازه حس مالکیتی که نسبت بهش داشتم بیشتر شد... متاسفانه بارانا حرف های منو راجع به اطرافیانش گوش نمی کرد و با یه دختری دوست شد که از لحاظ اخلاقی مشکل داشت ... می ترسیدم روی بارانا تاثیر بدی بذاره.. از طرفی نمی تونستم بهش فشار بیارم... با اومدن ساره، دختر یکی از دوستای عموم بارانا بیشتر به سمت اون گرایش پیدا کرد و خیال منم راحت شد... اما متاسفانه انگار این ظاهر قضیه بود و بارانا چون حساسیت های منو دیده بود به دوستی مخفیانه ش با اون ادامه داده بود... بهناز هم بدجور بارانا رو جذب خودش کرده بود... همون سال با متین آشنا شدیم... پسری که همه جوره بهش مدیونم...
شاهین از جایش بلند شد و به سمت میزش رفت و همان طور که پشت آن می نشست گفت:
romangram.com | @romangram_com