#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_290


به زحمت لبخندی زدم و گفت:

- شما به ما لطف داری...

همزمان تقه ای به در خورد و خانم منشی با سینی قهوه وارد اتاق شد... بی اختیار نگاهم به سمت او کشیده شد ...لاغر اندام بود و قد بلندی داشت و چهره ای که از آرایش زیاد جایی برای مانور نداشت...موهای بلوند ش را به طرز ماهرانه ای روی پیشانی ریخته و بقیه را به طرز جالبی از پشت روی سر سوار کرده بود... حس این که شاهین به خواهد با دختری مثل او ازدواج کند خنده بر لبهایم نشاند... شاهین خیلی تیز، نگاهم را خواند و شیطنت بار ابروهایش را بالا برد... تازه می فهمیدم آن شب چه قدر خوب حس و حال بارانا را درک کرده بود... تنها دلیلی که مرا امروز به این مطب کشاند همین بود... او بارانا را دیده بود و من به راحتی می توانستم هر چه در دل دارم را باز گو کنم...

خانم منشی سینی را روی میز گذاشت و با گفتن امر دیگه ای نیست بیرون رفت...

متین که تا آن زمان خنده ی خود را ماهرانه حفظ کرده بود پقی زیر خنده زد و گفت:

- واقعا چی فکر کردی این خانمو استخدام کردی؟

شاهین جدی جواب داد:

- یه تست قهوه گرفتم... کارش عالی بود...

-حقا که آدم مزخرفی هستی...

-شک نکن...

متین رو به من کرد و شوخی جدی گفت:

- اماکارش حرف نداره... تضمین تضمین..

هر سه همزمان دست به سمت فنجان هایمان بردیم... واقعا بوی مست کننده ای داشت و اراده را سست می کرد... جرعه ای نوشیدم و تازه به شاهین حق دادم... بسیار ماهرانه درست شده بود... لبخند رضایت که بر لبم نشست ، شاهین گفت:

- دیدید گفتم... فکر کنم مشتری های دایمی من فقط به عشق قهوه های این خانم میان این جا...

متین بلند خندید و گفت:

- پس اینم ترفند جدیده! یادم باشه واسه مطبم یه آگهی استخدام منشی بدم...

شاهین محکم بر پشت متین زد و گفت:

-به به شیدا خانم، چشمش روشن... بذار این آبجی خانم رو ببینم... می دونم چه معامله ای باهات کنم...

می دانم تمام این حرف و حدیث ها ترفندی بود برای آمادگی من و ارتباط برقرار کردنم با این دکتر جوان... حس خوبی پیدا کرده بودم... برخلاف دقایق اولیه که دلم می خواست سر به تن شاهین نباشد الان دلم می خواست زودتر حرف بزنم...

با رفتن متین، من و شاهین تنها شدیم... خوشبختانه مریض دیگری نداشت و به راحتی می توانستیم صحبت کنیم...

شاهین دستانش را درهم گره کرد و با ملایمت گفت:

- ببین کسری جان اول از همه من چند تا نکته ی کوتاه و مختصر رو برات می گم بعد در خدمتتم... اولا من بابت اون شب یه عذر خواهی به شما و خانمت بدهکارم... اما راستش به عنوان یه پزشک نتونستم اون شب با خودم کنار بیام... اون شب همسرت فوق العاده با خودش درگیر بود... ترسی که تو همون نگاه اول توی چشماش دیدم منو بدجور ناراحت کرد... آخه من علارغم کارم حس ششم خیلی قوی دارم... نمی دونم چه طور بگم اون شب خانمت شدید نگران بود ... همش چشماش می چرخید و من می تونستم به راحتی بفهمم که فکرش درگیره... دایم سعی داشت نگرانی و ترس توی چشماش رو پنهون کنه و چیزی که بیشتر منو ناراحت کرد ،ترسی بود که خانمت از تو داشت... اون بابت تو می ترسید و تشخیص این مسئله از جانب من به عنوان کسی که سال هاست تو این کارم کار سختی نبود... برای همین با چند تا جمله ی ساده که با شما دو تا جوون رد و بدل کردم تونستم یه چیزایی بفهمم... کسری جان حالا می خوام برام بگی... از همه چی... از عشق و دوست داشتنت گرفته تا حس و حالی که الان داری؟ از هر چیزی که شما رو به این جا رسونده... می خوام باهام راحت باشی... به من به عنوان یه دکتر نگاه نکن... من دوستتم.. چون اولین بار که باهم آشنا شدیم به عنوان یه آشنا و دوست به هم معرفی شدیم...

انگشتم را دور لبه ی فنجان می چرخاندم و به حرف هایش گوش می کردم... باید می گفتم ... هر آن چه در دلم تلنبار شده بود را می گفتم و خلاص...

***********

-چی داری می گی کسری؟ بابا شرط گذاشت که منو نبینی؟ باورم نمیشه...

شیطنت بار سرش را لا به لای موهایم فرو برد وتند و تند نفس کشید و انگار که با خودش حرف می زد گفت:

– وای عمو، داشتم میمردم...

romangram.com | @romangram_com